در این شطرنج بی قانون! همه شاهان مرموزند!
کجا؟ کی؟ مهره های جای خود نشناس پیروزند؟
✔
به بالا می رود جنگل، زمانی که درختانش
وجود خویش را در جسم همدیگر نمی دوزند!
✔
قطارش را نمی سازند و از آینده می گویند،
که این چرخ و فلک بازان، فقط در فکر امروزند.
✔
نویسنده: بهرام بهرامی
در این شطرنج بی قانون! همه شاهان مرموزند!
کجا؟ کی؟ مهره های جای خود نشناس پیروزند؟
✔
به بالا می رود جنگل، زمانی که درختانش
وجود خویش را در جسم همدیگر نمی دوزند!
✔
قطارش را نمی سازند و از آینده می گویند،
که این چرخ و فلک بازان، فقط در فکر امروزند.
✔
پیله شد پاره ولی پروانه ای در آن نبود!
کرم دقت کرد و چون پروانه ها چندان نبود!
✔
زندگی را سر به سر جبر و ستم دید و سرود:
پس دگردیسی فریبی بیش در زندان نبود؟
✔
کرم جامانده، شنید از طعنه ی پروانه ها
خواهش آزادی او از صمیم جان نبود!
✔
شازده شاید که آن روباه را اهلی کند!
کی ولی خوک حریص جاه را اهلی کند!
✔
او فقط سیاره اش را اشتباهی رفته است!
تا که موجودات اشتباه را اهلی کند!
✔
بی خبر از آنچه در روی زمین رخ می دهد
آمده این حسرت جانکاه را اهلی کند:
***
غزل معاصر ویژگیهای متمایز و نوآورانهای نسبت به غزل کلاسیک دارد. این ویژگیها شامل:
1. آزادی در قافیه و ردیف: برخلاف قیدهای سختگیرانه غزل کلاسیک، غزل معاصر میتواند از قافیه و ردیف آزادانهتری استفاده کند.
2. موضوعات جدید: از مسائل اجتماعی، سیاسی، و فردی مدرن تا تجربیات درونی و روانشناختی، موضوعات غزل معاصر بسیار متنوع و بهروز شده است.
3. زبان و سبک: استفاده از زبان سادهتر و غیررسمی بهجای زبان پیچیده و ادبی کلاسیک، که ارتباط با مخاطب را تسهیل میکند.
4. شکست قالبهای سنتی: غزل معاصر میتواند از قالبهای سنتی فاصله بگیرد و به فرمهای نوین و آزادتر روی آورد.
غزل معاصر تحولی در ادبیات فارسی است که از ساختار سنتی غزل فاصله گرفته و به شکلها و موضوعات جدید میپردازد. این نوع غزل میتواند به مضامین اجتماعی، سیاسی، و شخصی بپردازد و به نقد و بررسی مسائل روز بپردازد. شاعران معاصر با استفاده از تکنیکهای نوین و زبانی آزادتر، احساسات و تفکرات خود را به شیوهای خلاقانهتر بیان میکنند. این تحول، به غزل هویتی جدید بخشیده و آن را به یکی از قالبهای محبوب و تأثیرگذار شعر معاصر تبدیل کرده است.
غزل معاصر علاوه بر تغییر در مضامین و سبکها، به لحاظ فرم نیز به نوآوریهای قابل توجهی دست یافته است. شاعران معاصر، با استفاده از تکنیکهای آزاد و شکستن مرزهای سنتی، به غزل پویایی و تنوع بخشیدهاند. به عنوان مثال، برخی شاعران از لحن غیررسمی و زبان محاورهای بهره میبرند، در حالی که دیگران به آزمایش با ساختار و وزنهای جدید روی میآورند. این آزادی در بیان، به غزل معاصر اجازه میدهد تا به یک بستر گستردهتر برای ابراز احساسات و ایدهها تبدیل شود و ارتباط نزدیکتری با مخاطب برقرار کند. به طور کلی، غزل معاصر همگام با تحولات فرهنگی و اجتماعی جامعه، به شکلگیری و تحول در ادبیات معاصر فارسی کمک کرده است.
غزل معاصر همچنین به تعامل با دیگر هنرها و رسانهها پرداخته است. شاعران معاصر اغلب از رسانههای دیجیتال، موسیقی و هنرهای تجسمی برای تقویت و گسترش پیامهای خود استفاده میکنند. این تعامل چندرسانهای به جذب مخاطبان جدید و جوان کمک کرده و دنیای غزل را به عرصهای مدرنتر و گستردهتر تبدیل کرده است.
از نظر اجتماعی، غزل معاصر به مسائل و چالشهای معاصر جامعه واکنش نشان میدهد و به نقد و بررسی مسائل اجتماعی و فرهنگی میپردازد. این موضوعات میتوانند شامل مشکلات اقتصادی، نابرابریهای اجتماعی، و تغییرات فرهنگی باشند. این رویکرد اجتماعی، به شعر معاصر قدرت نقد و بررسی عمیقتر مسائل روز را میدهد و آن را به ابزاری مؤثر برای ابراز نگرانیها و پیشنهاد راهکارها تبدیل میکند.
همچنین، غزل معاصر به دلیل تنوع سبکها و مضامین، فضای بیشتری برای تجربههای فردی و نوآوریهای زبانی ایجاد کرده است. این تنوع به شاعران این امکان را میدهد که از قالبهای جدید و زبانهای تازه برای بیان احساسات و تجربیات خود بهرهبرند، و به همین دلیل، غزل معاصر همواره به یک عرصه جذاب و پرتحرک برای کشف و خلق شکلهای جدید ادبی تبدیل شده است.
در پایان غزلی با مضمون اجتماعی را تقدیم شعر دوستان می نمایم:
همان اول به تو گفته است و دیگر بر نخواهد گشت!
کسی که رفته از این در، از این در برنخواهد گشت!
*
سوار اسب تک شاخ سفید و بالدار خویش
اگر با پای خود رفته است، با سر بر نخواهد گشت!
*
نشو خیره به این جاده، جز از کوه غرور تو
همان شهزاده ی زرینه افسر بر نخواهد گشت!
*
به آن صیّاد ثابت کن، از این دریای بی ماهی
که این غواص بی صندوق گوهر بر نخواهد گشت!
*
به یک ماهی قناعت کرده وهر شب به این خاطر
به خانه جز که با قلاب و لنگر بر نخواهد گشت!
*
بگو با او که می بارد جرقه روی سقف ما
که از ما پاسخی کمتر، ز تندر بر نخواهد گشت!
*
که تا وقتی که تو در لانه تخم اژدها داری
به تو سیمرغ خوبی ای ستمگر بر نخواهد گشت!
*
به تو اعمال تو وقتی کلاغ بد شگون باشد
اگر جادو کنی حتی کبوتر بر نخواهد گشت!
*
شبیه کشتی باروت زیر آتش دشمن
از آن حتی زغالی هم، به بندر بر نخواهد گشت!
*
که تو یک معذرت خواهی به آزادی بدهکاری
ورق بی اهرم تغییر باور بر نخواهد گشت!
*
به فکر آن قطاری باش ای جامانده از مقصد!
که با خود می برد ما را و یک سر بر نخواهد گشت!
*
قطار زندگی هرگز، قطار شهر بازی نیست
پیاده می کند اما، عقب تر بر نخواهد گشت!
*
به سمتی می رود دنیا که می ترسم سحرگاهی
ببینم رفته هر گنجشک و دیگر بر نخواهد گشت!
(غزل از بهرام بهرامی)
شبی که می گذرد با تو، بی کران خوش تر!
که پای بند تو وارسته از زمان خوش تر!
♥️♥️♥️
برای مستی و دیوانگی، می و افیون
خوشند هر دو و چشمت ز هر دوان خوش تر!
♥️♥️♥️
ز گونه و لب تو بوسه بر کدام زنم؟
که خوش تر است از آن این و این از آن خوش تر!
♥️♥️♥️
ستاره و گل و آیینه و تو جمله خوشید
ولی تو از همگان در میانشان خوش تر!
♥️♥️♥️
خوشا جوانی ات از چشمه های روشن جان
خوشا که جان جوان از تن جوان خوش تر!
♥️♥️♥️
درآ به چشم من ای شوکت زمینی تو!
به جلوه از همه خوبان آسمان خوش تر!
♥️♥️♥️
مرا صدا بزن آه! ای مرا صدا زدنت
هم از ترنّم بال فرشتگان خوش تر!
♥️♥️♥️
خوش است از همه با هر زبان روایت عشق
ولی روایت آن چشم مهربان خوش تر!
♥️♥️♥️
ز عشق های جوانی عزیزتر دارم
تو را، که گرمی خورشید در خزان خوش تر!
حسین منزوی
غزل حسین منزوی که مطالعه کردید، با استفاده از زبان شاعرانه و استعارههای زیبا، به وصف عشق و زیبایی میپردازد. در ادامه، نقدی بر این غزل از نظر محتوا، زبان و تکنیکهای ادبی ارائه میدهم:
محتوا و معنا
- بیت اول: شاعر در این بیت به وصف شبهای گذرانده شده با معشوق میپردازد و بیان میکند که چنین شبهایی از شبهای بیزمان و بیکران هم خوشتر است.
ماه است و آفتابی ام از مهربانی اش!
صد کهکشان فدای دل آسمانی اش!
☂☂
بی دست می خروشد و دریا کنار اوست
ای عشق آتشین، به کجا می کشانی اش؟
☂☂
ای چه پیاده ای است خدایا؟ سواره ها
ماتند از جلال رخ ارغوانی اش!
☂☂
دست از حیات شست که آب حیات شد
این خاک مرده زنده شد از جانفشانی اش!
☂☂
از خود عبور کرد و نوشتند رودها
با اضطراب، چشمه ای از پهلوانی اش!
☂☂
از خود عبور کرد و درختان قلم شدند
در اشتیاق دم زدن از زندگانی اش!
☂☂
از خود عبور کرد و ملائک رقم زدند
با خون و اشک، اندکی از بی کرانی اش!
☂☂
از خود عبور کرد و شنیدند بادها
از سمت سروهای پریشان، نشانی اش!
☂☂
تیر از کمان جدا شد و بر خاک، خون نوشت:
این چرخ پیر، شرم نکرد از جوانی اش!
☂☂
باران گرفت باز و پس از گریه دیدنی است
در چشم من، تجلّی رنگین کمانی اش!
☂☂
چشم مرا به چهره ی خورشیدی اش گشود
ماه است و آفتابی ام از مهربانی اش
قربان ولیئی
غزل ارائهشده، به زیبایی و با زبان شاعرانه، عواطف و احساسات عمیق را به تصویر میکشد. نقد این غزل را میتوان از جنبههای مختلفی بررسی کرد:
1. محتوا و معنا:
آن ماهی ام که گوشه ای از حوض، مرده ام!
بیچاره آن دلی که به دریا سپرده ام!
✔✔
بی تاب، مثل شعر به کاغذ نیامده
شرمنده مثل نامه ی برگشت خورده ام!
✔✔
از بس که زخم بود برآن، جا نیافتم
تا بار عشق را بگذارم به گُرده ام!
✔✔
ای باغبان ! مزاحمتم را به دل مگیر
از باغ، غیر حسرت چیدن نبرده ام!
✔✔
می ترسم ای رفیق! تو هم مثل خاک سرد
وقتی مرا به دل بسپاری که مرده ام!
میلاد عرفان پور
نقد این غزل:
غزل میلاد عرفانپور با تصاویری عمیق و استفاده از استعارههای قوی، احساسات تنهایی و ناکامی را به خوبی منتقل میکند.
1. محتوا و معنا:
مگو خود را کنار دیگران تنها نمی بینی؟
تو تنهایی، فقط تنهایی خود را نمی بینی؟
✔✔
رفیقا! شادمانی های عالم جاودانی نیست
مگر اندوه را در خنده ی گل ها نمی بینی؟
✔✔
اگر نامی ز خسرو ماند از افسون شیرین بود
به غیر از عشق اکسیری در این دنیا نمی بینی!
✔✔
کجا این حسن بی اندازه در تصویر می گنجد
تو از عکس خودت زیباتری امّا نمی بینی!
✔✔
به جای دیدن آیینه ها در چشم ما بنگر
بدی از چشم خود می بینی و از ما نمی بینی!
✔✔
شدی در چشم هایش خیره ای دل! سادگی کردی
از این پس هیچکس را غیر از او زیبا نمی بینی
فاضل نظری
غزل فوق به خوبی احساسات عمیق و تفکرات شاعر را دربارهی تنهایی، عشق و زیبایی به تصویر میکشد.
1. محتوا و معنا:
من آن درخت زمستانی، بر آستان بهارانم
که جز به طعنه نمیخندد، شکوفه بر تن عریانم
✔✔
ز نوشخند سحرگاهان، خبر چگونه توانم داشت
منی که در شب بیپایان، گواه گریهی بارانم
✔✔
شکوه سبز بهاران را، برین کرانه نخواهم دید
که رنگ زرد خزان دارد، همیشه خاطر ویرانم
✔✔
چنان ز خشم خداوندی، سرای کودکیام لرزید
که خاک خفته مبدّل شد، به گاهوارهی جنبانم
✔✔
درین دیار غریب ای دل، نشان ره ز چه کس پرسم؟
که همچو برگ زمینخورده، اسیر پنجهی طوفانم
✔✔
میان نیک و بد ایّام، تفاوتی نتوانم یافت
که روز من به شبم مانَد، بهار من به زمستانم
✔✔
نه آرزوی سفر دارد، نه اشتیاق خطر کردن
دلی که میتپد از وحشت، در اندرون پریشانم
✔✔
غلام همّت خورشیدم، که چون دریچه فرو بندد
نه از هراس من اندیشد، نه از سیاهی زندانم
✔✔
کجاست باد سحرگاهان، که در صفای پس از باران
کند به یاد تو، ای ایران، به بوی خاک تو مهمانم
شعر از: نادر نادرپور
نقد غزل:
غزل نادر نادرپور، با زبان شاعرانه و تصاویری زیبا، به بیان احساسات عمیق و تأملات شاعر در مورد زندگی و وطن میپردازد. در این نقد، به بررسی اجزای مختلف این غزل پرداخته و نقاط قوت و ضعف آن را تحلیل خواهیم کرد.
1. محتوا و معنا: