کتاب بهرام

مطالب علمی فرهنگی هنری

کتاب بهرام

مطالب علمی فرهنگی هنری

کتاب بهرام
طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات
  • ۶ اسفند ۰۳، ۰۵:۰۲ - ناشناس
    ok
  • ۱۷ آبان ۰۲، ۱۳:۴۷ - محسن
    😱🤮

۸۹ مطلب با موضوع «شعر :: شعرهای با موضوع عاشقانه» ثبت شده است

  • ۰
  • ۰

من و تو دور شدیم اینقدر چرا از هم.
غریبه با هم، دشمن به هم، جدا از هم.


اگر به هم نرسیدیم بی‌خیال شدیم
ولی جدا که نکردیم راه را از هم.


که بر نگردی و دیگر نگاه هم نکنی
بپاشی اول بازی زمینه را از هم.


تمام این همه مثل کلاف سر در گم
ولی به سادگی قهر بچه‌ها از هم.


تو هم شکسته‌ای و مثل من پر از زخمی
چه شد؟ من و تو به هم خورده‌ایم یا از هم.


اگر قبول نداری نگاه کن به عقب
جدا شده جایی رد پای ما از هم.


چه در میانه‌ی این راه اتفاق افتاد
فرار کرد خطوط دو رد پا از هم.

اشعار مهدی فرجی

  • بهرام بهرامی حصاری
  • ۰
  • ۰

عمری مرا به حسرت دیدن گذاشتی!
بین رسیدن و نرسیدن گذاشتی!


یک آسمان پرندگی ام دادی و مرا
در تنگنای از تو پریدن گذاشتی!


وقتی که آب و دانه برایم نریختی
وقتی کلید در قفس من گذاشتی!

امروز از همیشه پشیمان تر آمدی
دنبال من بنای دویدن گذاشتی!

من نیستم... نگاه کن این باغ سوخته
تاوان آتشی ست که روشن گذاشتی!

گیرم هنوز تشنه حرف توام ولی
گوشی مگر برای شنیدن گذاشتی؟

آلوچه های چشم تو مثل گذشته اند
اما برای من دل چیدن گذاشتی؟

حالا برو برو که تو این نان تلخ را
در سفره ای به سادگی من گذاشتی.

اشعار مهدی فرجی

نقد این شعر: غزل زیبای مهدی فرجی، با تصاویر تازه و تشبیه‌های دقیق و دلنشین، یکی از نمونه‌های برجسته شعر معاصر است که دنیای درونی شاعر را با کلماتی بویایی و تاثیرگذار به تصویر می‌کشد. در این غزل، شاعر به بررسی رابطه‌ای پیچیده و مملو از حسرت و پشیمانی می‌پردازد که در آن، مفاهیم و احساسات به صورت نمادین و استعاری بیان شده‌اند.

تحلیل تصویر و تشبیه‌ها:

  • بهرام بهرامی حصاری
  • ۰
  • ۰

وحشی نبودم تا تو رامم کرده باشی!
آهو نه..تا پابند دامم کرده باشی!

من پخته بودم ، پخته بودم ، پخته بودم...
جز اینکه با یک عشوه خامم کرده باشی!

مدیون قدری آب و مشتی دانه یکروز
مثل کبوترهای بامم کرده باشی!

یادم نمی آید جوابم داده باشی
یادم نمی آید سلامم کرده باشی!

با تو همین اندازه شیرین بود اگر بود ــ
زهری که با حرفی به کامم کرده باشی!

میسوزم و دود مرا می بلعی...آنوقت
له میکنی وقتی تمامم کرده باشی!

حالا چطوری من حلالت کرده باشم
وقتی تو اینطوری حرامم کرده باشی!

اشعار مهدی فرجی

  • بهرام بهرامی حصاری
  • ۰
  • ۰

حال من خوب است اما با تو بهتر می‌شوم.
آخ‌... تا می‌بینمت یک جور دیگر می‌شوم.

با تو حس شعر در من بیشتر گل می‌کند
یاسم و باران که می‌بارد معطر می‌شوم.

در لباس آبی از من بیشتر دل می‌بری
آسمان وقتی که می‌پوشی کبوتر می‌شوم.

آنقَدَرها مرد هستم تا بمانم پای تو
می‌توانم مایه‌ی ـ گهگاه‌ـ دلگرمی شوم.

میل‌، میل توست‌، امّا بی تو باور کن که من
در هجوم بادهای سخت‌، پرپر می‌شوم.

اشعار مهدی فرجی

نقد شعر: غزل زیبای مهدی فرجی که به زیبایی دنیای عاشقانه و درونی شاعر را به تصویر می‌کشد، هم جان‌دار و پرمایه است و هم روان و ساده. در این شعر، شاعر از رابطه عاشقانه‌ای صحبت می‌کند که در آن، «تو» به عنوان معشوق، نه تنها جان شاعر را بلکه دنیای ذهنی و روحی او را دگرگون می‌کند.

  • بهرام بهرامی حصاری
  • ۰
  • ۰

غمش رهایی و خوشحالی اش گرفتاری!
هزار خوش دلی آکنده با خود آزاری!

درست می شنوی؛ عاشقانه می گویم
بدان که شعر دروغ است و عشق، بیماری!

سراغی از تو نگیرم بگو چه کار کنم؟
که جان به لب شدم از قهر و آشتی، آری!

به دوست داشتنت افتخار خواهم کرد
ولی کلافه ام از این جنون ادواری!

اگر دوباره سراغی گرفتم از تو، نباش
مرا رها کن و خود را بزن به بیزاری!

دو روز بی خبرم از تو و نمی میرم
چنین نبود گمانم به خویشتن داری!

دلم به زندگی سخت و مرگ راحت بود
مگر تو باز بگویی که دوستم داری!

اشعار مهدی فرجی

نقد شعر: 

شعر زیبای مهدی فرجی در قالبی عاشقانه و پست‌مدرن به زبان ساده و در عین حال عمیق، احساسات پیچیده‌ی انسانی را به تصویر می‌کشد. در این شعر، شاعر به بیان تضادهایی می‌پردازد

  • بهرام بهرامی حصاری
  • ۰
  • ۰

من به برخوردی خیابانی به آن یارم خوشم!

من همین را دارم و با آنچه که دارم خوشم!

موسقی برد و در آن عالم سرکارم گذاشت!

دوستش دارم! و از این که سر کارم! خوشم.

یک حواس آهنی می خواست شرط زندگی!

مال آدم آهنی ها! من به این تارم خوشم.

  • بهرام بهرامی حصاری
  • ۰
  • ۰

چه‌ها با جان خود دور از رخ جانان خود کردم!
مگر دشمن کند این‌ها که من با جان خود کردم!

طبیبم گفت درمانی ندارد درد مهجوری
غلط می‌گفت خود را کشتم و درمان خود کردم!

مگو وقتی دل صد پاره‌ای بودت کجا بردی
کجا بردم ز راه دیده در دامان خود کردم!

ز سر بگذشت آب دیده‌اش از سر گذشت من
به هر کس شرح آب دیدهٔ گریان خود کردم!

ز حرف گرم وحشی آتشی در سینه افکندم
به او اظهار سوز سینهٔ سوزان خود کردم!

وحشی بافقی

  • بهرام بهرامی حصاری
  • ۰
  • ۰

غزل شمارهٔ ۱۶۱

ساختم قانع دل از عافیت بیگانه را
برگ بیدی فرش کردم خانهٔ دیوانه را

مطلبم از می‌پرستی تر دماغی‌ها نبود
یک دو ساغر آب دادم، گریهٔ مستانه را

دل سپند گردش چشمی که یاد مستی‌ش
شعلهٔ جواله می‌سازد خط پیمانه را

التفات عشق آتش ریخت در بنیاد دل
سیل شد تردستی معمار این ویرانه را

تاکنم تمهید آغوشی، دل از جا رفته است
درگشودن شهپر پرواز بود این خانه را

عالمی را انفعال وضع بیکاری گداخت
ناخن سرخاری دل‌ها مگردان شانه را

هر سیندی گوش چندین بزم می‌مالد به هم
خوابناکان کاش از ما بشنوند افسانه را

حایل آن شمع یکتایی فضولی‌های تست
از نظر بردار چون مژگان پر پروانه را

آگهی گر ریشه‌پرداز جهانی می‌شود
سیر این مزرع یکی صد می‌نماید دانه را

حق زنار وفا، بیدل، نمی‌گردد ادا
تا سلیمانی نسازی سنگ این بتخانه را

بیدل دهلوی

  • بهرام بهرامی حصاری
  • ۰
  • ۰

شبی که می گذرد با تو، بی کران خوش تر!
که پای بند تو وارسته از زمان خوش تر!

♥️♥️♥️
برای مستی و دیوانگی، می و افیون
خوشند هر دو و چشمت ز هر دوان خوش تر!

♥️♥️♥️
ز گونه و لب تو بوسه بر کدام زنم؟
که خوش تر است از آن این و این از آن خوش تر!

♥️♥️♥️
ستاره و گل و آیینه و تو جمله خوشید
ولی تو از همگان در میانشان خوش تر!

♥️♥️♥️
خوشا جوانی ات از چشمه های روشن جان
خوشا که جان جوان از تن جوان خوش تر!

♥️♥️♥️
درآ به چشم من ای شوکت زمینی تو!
به جلوه از همه خوبان آسمان خوش تر!

♥️♥️♥️
مرا صدا بزن آه! ای مرا صدا زدنت
هم از ترنّم بال فرشتگان خوش تر!

♥️♥️♥️
خوش است از همه با هر زبان روایت عشق
ولی روایت آن چشم مهربان خوش تر!

♥️♥️♥️
ز عشق های جوانی عزیزتر دارم
تو را، که گرمی خورشید در خزان خوش تر!
حسین منزوی

غزل حسین منزوی که مطالعه کردید، با استفاده از زبان شاعرانه و استعاره‌های زیبا، به وصف عشق و زیبایی می‌پردازد. در ادامه، نقدی بر این غزل از نظر محتوا، زبان و تکنیک‌های ادبی ارائه می‌دهم:

محتوا و معنا

- بیت اول: شاعر در این بیت به وصف شب‌های گذرانده شده با معشوق می‌پردازد و بیان می‌کند که چنین شب‌هایی از شب‌های بی‌زمان و بی‌کران هم خوش‌تر است.

  • بهرام بهرامی حصاری
  • ۰
  • ۰

ماه است و آفتابی ام از مهربانی اش!
صد کهکشان فدای دل آسمانی اش!


بی دست می خروشد و دریا کنار اوست
ای عشق آتشین، به کجا می کشانی اش؟


ای چه پیاده ای است خدایا؟ سواره ها
ماتند از جلال رخ ارغوانی اش!


دست از حیات شست که آب حیات شد
این خاک مرده زنده شد از جانفشانی اش!


از خود عبور کرد و نوشتند رودها
با اضطراب، چشمه ای از پهلوانی اش!


از خود عبور کرد و درختان قلم شدند
در اشتیاق دم زدن از زندگانی اش!


از خود عبور کرد و ملائک رقم زدند
با خون و اشک، اندکی از بی کرانی اش!


از خود عبور کرد و شنیدند بادها
از سمت سروهای پریشان، نشانی اش!


تیر از کمان جدا شد و بر خاک، خون نوشت:
این چرخ پیر، شرم نکرد از جوانی اش!


باران گرفت باز و پس از گریه دیدنی است
در چشم من، تجلّی رنگین کمانی اش!


چشم مرا به چهره ی خورشیدی اش گشود
ماه است و آفتابی ام از مهربانی اش
قربان ولیئی

غزل ارائه‌شده، به زیبایی و با زبان شاعرانه، عواطف و احساسات عمیق را به تصویر می‌کشد. نقد این غزل را می‌توان از جنبه‌های مختلفی بررسی کرد:

1. محتوا و معنا:

  • بهرام بهرامی حصاری