کتاب بهرام

مطالب علمی فرهنگی هنری

کتاب بهرام

مطالب علمی فرهنگی هنری

کتاب بهرام
طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات
  • ۶ اسفند ۰۳، ۰۵:۰۲ - ناشناس
    ok
  • ۱۷ آبان ۰۲، ۱۳:۴۷ - محسن
    😱🤮

۸۹ مطلب با موضوع «شعر :: شعرهای با موضوع عاشقانه» ثبت شده است

  • ۰
  • ۰

زمانه وار اگر می پسندیم کر و لال
به سنگفرش تو این خون تازه باد حلال


مجال شکوه ندارم ولی ملالی نیست
که دوست جان کلام من است در همه حال


قسم به تو که دگر پاسخی نخواهم گفت
به واژه ها که مرا برده اند زیر سوال


  • بهرام بهرامی حصاری
  • ۰
  • ۰

وه وه که به دیدار تو چونم تشنه

چندانکه ببینمت فزونم تشنه


من بندهٔ آن دو لعل سیراب توام

عالم همه زانست به خونم تشنه

رباعی از مولانا

  • بهرام بهرامی حصاری
  • ۰
  • ۰

از : قصه ی رنگ پریده ، خون سرد
من ندانم با که گویم شرح درد

قصه ی رنگ پریده ، خون سرد؟


هر که با من همره و پیمانه شد

عاقبت شیدا دل و دیوانه شد


قصه ام عشاق را دلخون کند

عاقبت ، خواننده را مجنون کند


آتش عشق است و گیرد در کسی

کاو ز سوز عشق ، می سوزد بسی


قصه ای دارم من از یاران خویش

قصه ای از بخت و از دوران خویش


یاد می اید مرا کز کودکی

همره من بوده همواره یکی


قصه ای دارم از این همراه خود

همره خوش ظاهر بدخواه خود


  • بهرام بهرامی حصاری
  • ۰
  • ۰

دیوان حافظ: غزل شمارهٔ ۴۹۴
ای دل گر از آن چاه زنخدان به درآیی

هر جا که روی زود پشیمان به درآیی

♥️♥️
هش دار که گر وسوسه عقل کنی گوش

آدم صفت از روضه رضوان به درآیی

♥️♥️
شاید که به آبی فلکت دست نگیرد

گر تشنه لب از چشمه حیوان به درآیی

♥️♥️

  • بهرام بهرامی حصاری
  • ۰
  • ۰

حافظ : غزل شمارهٔ ۴۹۵
می خواه و گل افشان کن از دهر چه می‌جویی

این گفت سحرگه گل بلبل تو چه می‌گویی

✍✔✍
مسند به گلستان بر تا شاهد و ساقی را

لب گیری و رخ بوسی می نوشی و گل بویی

✍✔✍
شمشاد خرامان کن و آهنگ گلستان کن

تا سرو بیاموزد از قد تو دلجویی

✍✔✍

  • بهرام بهرامی حصاری
  • ۰
  • ۰

شعلهٔ رمیده
می بندم این دو چشم پر آتش را

تا ننگرد درون دو چشمانش
تا داغ و پر تپش نشود قلبم

از شعلهٔ نگاه پریشانش

♥️
می بندم این دو چشم پر آتش را

تا بگذرم ز وادی رسوایی
تا قلب خامُشم نکشد فریاد

رو می کنم به خلوت و تنهایی

♥️
ای رهروان خسته چه می جویید

در این غروب سرد ز احوالش
او شعلهٔ رمیدهٔ خورشید است

بیهوده می دوید به دنبالش

♥️

  • بهرام بهرامی حصاری
  • ۰
  • ۰

شب و هوس (از کتاب اسیر)
در انتظار خوابم و صد افسوس

خوابم به چشم باز نمی آید
اندوهگین و غمزده می گویم

شاید ز روی ناز نمی آید


چون سایه گشته خواب و نمی افتد

در دامهای روشن چشمانم
می خواند آن نهفتهٔ نامعلوم

در ضربه های نبض پریشانم


مغروق این جوانی معصومم

مغروق لحظه های فراموشی
مغروق این سلام نوازش بار

در بوسه و نگاه و هم آغوشی


  • بهرام بهرامی حصاری
  • ۰
  • ۰

غزل ۳۷۰ از کتاب طیبات اثر سعدی شیرازی
من همان روز که آن خال بدیدم گفتم

بیم آن است بدین دانه که در دام افتم

♥️
هرگز آشفته ی رویی نشدم یا مویی

مگر اکنون که به روی تو چو موی آشفتم

♥️
هیچ شک نیست که این واقعه با طاق افتد

گو بدانید که من با غم رویش جفتم

♥️
رنگ رویم غم دل پیش کسان می‌گوید

فاش کرد آن که ز بیگانه همی‌بنهفتم

♥️

  • بهرام بهرامی حصاری
  • ۰
  • ۰

غزل ۵۰۹ از کتاب طیبات سعدی
من ندانستم از اول که تو بی مهر و وفایی

عهد نابستن از آن به که ببندی و نپایی


دوستان عیب کنندم که چرا دل به تو دادم

باید اول به تو گفتن که چنین خوب چرایی


ای که گفتی مرو اندر پی خوبان زمانه

ما کجاییم در این بحر تفکر تو کجایی


آن نه خالست و زنخدان و سر زلف پریشان

که دل اهل نظر برد که سریست خدایی


  • بهرام بهرامی حصاری