من با غزلی قانعم و با غزلی شاد
تا باد ز دنیای شما قسمتم این باد
♥️♥️♥️
ویرانه نشینم من و بیت غزلم را
هرگز نفروشم به دو صد خانه ی آباد
♥️♥️♥️
من حسرت پرواز ندارم به دل آری
در من قفسی هست که می خواهدم آزاد
♥️♥️♥️
من با غزلی قانعم و با غزلی شاد
تا باد ز دنیای شما قسمتم این باد
♥️♥️♥️
ویرانه نشینم من و بیت غزلم را
هرگز نفروشم به دو صد خانه ی آباد
♥️♥️♥️
من حسرت پرواز ندارم به دل آری
در من قفسی هست که می خواهدم آزاد
♥️♥️♥️
بانـــــوی اساطیر غـــــزل های من اینست
صد طعنه به مجنون زده لیلای من اینست
❉
گفتم کــــه سرانجـــام بـــه دریـــا بزنم دل
هشدار دل! این بار ، که دریای من اینست
❉
من رود نیاسودنــم و بودن و تا وصــل
آسودگی ام نیست که معنای من اینست
❉
هر جا که تویی مرکز تصویر من آنجاست
صاحب نظرم علـــم مرایـــای من اینست
❉
گیرم که بهشتم به نمازی ندهد دست
قد قامتـی افراز کـه طوبای من اینست
❉
همراه تـــو تــــا نـاب ترین آب رسیدن
همواره عطشناکی رؤیای من اینست
❉
من در تو به شوق و تو در آفاق به حیرت
نایـــاب ترین فصل تماشــای من اینست
❉
دیوانه بـــه سودای پـــری از تو کبوتر
از قاف فرود آمده عنقای من اینست
❉
خــرداد تــــو و آذر من بگـــذر و بگـذار
امروز بجوشند که سودای من اینست
❉
دیــر است اگـــر نـــه ورق بعدی تقویم
کولاکم و برفم همه فردای من اینست
حسین منزوی
هر شب برای من دو سه ـ رویا می آوری!
خورشیدی و ستاره بـــــه دنیا می آوری!
✔❖
با یک پیاله آب خوش و چند پُک هوا
مثل گذشته، حال مرا جا می آوری!
✔❖
تنها معلّمی تو که از این همه کتاب
زنگ حساب دفتــر انشا می آوری!
✔❖
در آیه ی نخست اشارات هر شبت
«والّیل» را به خاطر لیلا می آوری!
✔❖
گاهی مرا کــــــه در دل تو جـــا نداشتم
می خوانی و بهانه ی بی جا می آوری!
✔❖
با این که با اشاره به خشکیدن درخت
در بین وعده های خود «امّا» می آوری!
✔❖
من کـودکانه منتظر سیب هستم و
هر شب دلم خوش است که فردا می آوری!
آهندل خودشیفتهی کافر مغرور!
دور است که یادی کند از عاشق مهجور ...
✿
میگفت: در این شهر، که دلباختهام نیست؟
آنقدر که محبوبم و آنقدر که مشهور
✿
گفتم که تو منظور من از اینهمه شعری
مغرور، نگاهی به من انداخت که: منظور؟!
✿
من شاعر دوران کهن بودم و آن مست
آمد به مزار من و برخاستم از گور
✿
بار دگرش دیدم و در نامه نوشتم:
نزدیک رقیبانی و میبوسمت از دور ...
✿
بر عاشق دلنازک خود رحم نکردی
آهندل خودشیفتهی کافر مغرور!
سجّاد سامانی
در دیگران می جویی ام اما بدان ای دوست!
اینسان نمی یابی ز من حتی نشان ای دوست!
✔✍✔
من در تو گشتم مرا در خود صدا می زنی
تا پاسخم را بشنوی پژواک سان ای دوست!
✔✍✔
تــا کی از یوسف و آن پیرزن تــــر دامن!
قصه سر هم بکنم تا تو بخوابی با من!
☆☆
تا کی انکار کنم عشق زلیخایی را
تـا مجوز بستانـد غــزلــم الزامن!
☆☆
بی گمان لایق یک قطره لجن خواهم شد
اگــــر انکـار کنــــم هیبت دریـــــــــا را من!
☆☆
عشق آن جغجغه ای نیست که مجنون برداشت
تا کــــــه سرگـرم شود بــــــا زدَنَش صدها «من»!
☆☆
چند قرن است به عشق سریال مجنون
غرق در خواب و خیالند همه ، حتا من!
☆☆
ای که از قصه ی تو این همه انسان خوابند
داوری کــو؟ کـــــــه بگوید تو محقّی یا من؟!
☆☆
عشق ، عصیان زلیخاست نه !حُسن یوسف!
قصه ای بیش نبود آنچــــه تـــــــو گفتی با من!
گفتم فراق را به صبوری دوا کنم
صبرم زیاد نیست، چرا ادّعا کنم؟
♥️♥️
بوسیدمش ز دور و چنین مستم از غرور
گر بوسه بر لبش بگذارم چه ها کنم
♥️♥️
گفتم به قول خویش وفا کن، جواب داد
کی قول داده ام که بخواهم وفا کنم؟
♥️♥️
بیم فراق دارم و باید به شوق وصل
شب تا سحر نماز بخوانم، دعا کنم...
♥️♥️
اشکی نمانده است که جاری کنم ز چشم
جانی نمانده است که دیگر فدا کنم
♥️♥️
ای عشق، من که عقل خود از دست داده ام،
دیوانه ام مگر که تو را هم رها کنم؟
♥️♥️
زاهد به ذوق آمده از شعر من ولی
ننگا به من که ذوقی از این مرحبا کنم
سجّاد سامانی
مثل عشقی که به داد دل تنها نرسد!
ترسم این است که این رود به دریا نرسد!
✍
این که آویخته از دامنه کوه به دشت
میخرامد همه جا غلت زنان تا…، نرسد!
✍
غزل «به دامان تو ای پایان و ای آغاز برگشتم» از سجّاد سامانی به زیبایی احساسات عمیق شاعر را از عشق و بازگشت به معشوق به تصویر میکشد.
1. محتوا و معنا:
ناگهان در کوچه دیدم بی وفای خویش را
باز گم کردم ز شادی دست و پای خویش را
☆☆
با شتاب ابرهای نیمه شب می رفت و بود
پاک چون مه شسته روی دلربای خویش را
☆☆
چون گلی مهتاب گون در گلبنی از آبنوس
روشنی می داد مشکین جامه های خویش را
☆☆
گرم صحبت بود با آن خواهر کوچک ترش
تا بپوشد خنده های نا به جای خویش را
☆☆
می درخشید از میان تیرگی ها گردنش
چون تکان می داد زلف مشک سای خویش را
☆☆
گفته بودم «بعد از این باید فراموشش کنم»
دیدمش وز یاد بردم گفته های خویش را
☆☆
دیدم و آمد به یادم دردمندی های دل
گرچه غافل بود آن مه مبتلای خویش را
☆☆
این چه ذوق و اضطراب است؟ این چه مشکل حالتی است؟
با زبان شکوه پرسیدم خدای خویش را
☆☆
تا به من نزدیک شد، گفتم «سلام ای آشنا»
گفتم امّا هیچ نشنیدم صدای خویش را
☆☆
کاش بشناسد مرا آن بی وفا دختر «امید»
آه اگر بیگانه باشد آشنای خویش را
مهدی اخوان ثالث
نقد و بررسی این غزل: