کتاب بهرام

مطالب علمی فرهنگی هنری

کتاب بهرام

مطالب علمی فرهنگی هنری

کتاب بهرام
طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات
  • ۶ اسفند ۰۳، ۰۵:۰۲ - ناشناس
    ok
  • ۱۷ آبان ۰۲، ۱۳:۴۷ - محسن
    😱🤮

۵ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «شعر در مورد حسرت» ثبت شده است

  • ۰
  • ۰

عمری مرا به حسرت دیدن گذاشتی!
بین رسیدن و نرسیدن گذاشتی!


یک آسمان پرندگی ام دادی و مرا
در تنگنای از تو پریدن گذاشتی!


وقتی که آب و دانه برایم نریختی
وقتی کلید در قفس من گذاشتی!

امروز از همیشه پشیمان تر آمدی
دنبال من بنای دویدن گذاشتی!

من نیستم... نگاه کن این باغ سوخته
تاوان آتشی ست که روشن گذاشتی!

گیرم هنوز تشنه حرف توام ولی
گوشی مگر برای شنیدن گذاشتی؟

آلوچه های چشم تو مثل گذشته اند
اما برای من دل چیدن گذاشتی؟

حالا برو برو که تو این نان تلخ را
در سفره ای به سادگی من گذاشتی.

اشعار مهدی فرجی

نقد این شعر: غزل زیبای مهدی فرجی، با تصاویر تازه و تشبیه‌های دقیق و دلنشین، یکی از نمونه‌های برجسته شعر معاصر است که دنیای درونی شاعر را با کلماتی بویایی و تاثیرگذار به تصویر می‌کشد. در این غزل، شاعر به بررسی رابطه‌ای پیچیده و مملو از حسرت و پشیمانی می‌پردازد که در آن، مفاهیم و احساسات به صورت نمادین و استعاری بیان شده‌اند.

تحلیل تصویر و تشبیه‌ها:

  • بهرام بهرامی حصاری
  • ۰
  • ۰

در این شطرنج بی قانون! همه شاهان مرموزند!

کجا؟ کی؟ مهره های جای خود نشناس پیروزند؟

به بالا می رود جنگل، زمانی که درختانش

وجود خویش را در جسم همدیگر نمی دوزند!

قطارش را نمی سازند و از آینده می گویند،

که این چرخ و فلک بازان، فقط در فکر امروزند.

  • بهرام بهرامی حصاری
  • ۰
  • ۰

خاطرات 
باز در چهرهٔ خاموش خیال

خنده زد چشم گناه آموزت

♥️
باز من ماندم و در غربت دل

حسرت بوسهٔ هستی سوزت

♥️♥️♥️
باز من ماندم و یک مشت هوس

باز من ماندم و یک مشت امید

♥️

یاد آن پرتو سوزندهٔ عشق

که ز چشمت به دل من تابید

♥️♥️♥️
باز در خلوت من دست خیال

صورت شاد تو را نقش نمود

♥️
بر لبانت هوس مستی ریخت

در نگاهت عطش طوفان بود

♥️♥️♥️
یاد آن شب که تو را دیدم و گفت

دل من با دلت افسانهٔ عشق

♥️
چشم من دید در آن چشم سیاه

نگهی تشنه و دیوانهٔ عشق

♥️♥️♥️
یاد آن بوسه که هنگام وداع

 بر لبم شعلهٔ حسرت افروخت

♥️
یاد آن خندهٔ بیرنگ و خموش

 که سراپای وجودم را سوخت

♥️♥️♥️
رفتی و در دل من ماند به جای

عشقی آلوده به نومیدی و درد

♥️
نگهی گمشده در پردهٔ اشک

حسرتی یخ زده در خندهٔ سرد

♥️♥️♥️
آه اگر باز بسویم آیی

دیگر از کف ندهم آسانت

♥️
ترسم این شعلهٔ سوزندهٔ عشق

آخر آتش فکند بر جانت
 

  • بهرام بهرامی حصاری
  • ۰
  • ۰

ای پر از عاطفه در قحط محبت با من
کاش می شد بگشایی سر صحبت با من

**

هیچ کس نیست که تقسیم شود در اینجا
درد تنهایی و بی برگی و غربت با من

*

از خروشانی امواج نگاهت دیریست
باد نگشوده لبش را به حکایت با من

**

خواستم پر بزنم با تو به معراج خیال
آسمان دور شد از روی حسادت با من

*

بعد از این شور غزلهای شکوفا با تو
بعد از این مرثیه و غربت و حسرت با من

**

گرچه کوچیدی از این باغ ولی خواهد ماند
داغ چشمان تو تا روز قیامت با من

جلیل صفربیگی

  • بهرام بهرامی حصاری
  • ۰
  • ۰

من با غزلی قانعم و با غزلی شاد
تا باد ز دنیای شما قسمتم این باد

♥️♥️♥️
ویرانه نشینم من و بیت غزلم را
هرگز نفروشم به دو صد خانه ی آباد

♥️♥️♥️
من حسرت پرواز ندارم به دل آری
در من قفسی هست که می خواهدم آزاد

♥️♥️♥️

  • بهرام بهرامی حصاری