کتاب بهرام

مطالب علمی فرهنگی هنری

کتاب بهرام

مطالب علمی فرهنگی هنری

کتاب بهرام
طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات
  • ۶ اسفند ۰۳، ۰۵:۰۲ - ناشناس
    ok
  • ۱۷ آبان ۰۲، ۱۳:۴۷ - محسن
    😱🤮

۱۹۴ مطلب با موضوع «شعر :: غزل معاصر» ثبت شده است

  • ۰
  • ۰

او رفته سال‌هاست چه می‌خواستم چه شد!
این نیز بخت ماست چه می‌خواستم چه شد!

آن بی‌وفا که لحظه‌ای از من جدا نبود
حالا ببین کجاست، چه می‌خواستم چه شد!

ای کاش گفته بود که آن آخرین نگاه
پایان ماجراست، چه می‌خواستم چه شد!

گویا وصال دوست که بر من حرام بود
بر دیگران رواست چه می‌خواستم چه شد!

شعر مرا شنید و پسندید و گریه کرد
اما مرا نخواست چه می‌خواستم چه شد!

آغاز سال نو من و داغ فراق تو
عید است یا عزاست؟ چه می‌خواستم چه شد!

اشعار سجاد سامانی

  • بهرام بهرامی حصاری
  • ۰
  • ۰

با زبان گریه از دنیا شکایت می‌کنم!
از لب خندان مردم نیز، حیرت می‌کنم!

از گِلی دیگر مرا شاید پدید آورده‌اند
در کنار دیگران احساس غربت می‌کنم!

جان شیرین را فدای عشق کردم، خوب شد
من به هر کس دشمنم باشد محبت می‌کنم!

سرگذشتم بس که غمگین است حتی سنگ‌ها
اشک می‌ریزند تا از خویش صحبت می‌کنم!

بهترین نعمت سکوت است و من ِ بی‌همزبان
با زبان واکردنم کفران نعمت می‌کنم.!

اشعار سجاد سامانی

  • بهرام بهرامی حصاری
  • ۰
  • ۰

جا می‌خورد از تردی ساق تو پرنده!
ایمان منی سست و ظریف و شکننده!


هم، چون کف امواج «خزر» چشم گریزی
هم، مثل شکوه «سبلان» خیره کننده!

می خواست مرا مرگ دهد آنکه نهاده ست
بر خوان لبان تو، مربای کشنده!

چون رشته ابریشم قالیچه شرقی ست
بر پوست شفاف تو رگ های خزنده!

غیر از تو که یک شاخه گل بین دو سیبی
چشم چه کسی دیده گل میوه دهنده؟

لب های تو اندوخته آب حیات است
اسراف نکن این همه در مصرف خنده!

ای قصه موعود هزار و یکمین شب
مشتاق تو هستند هزاران شنونده!

افسوس که چون اشک توان گذرم نیست
از گونه سرخ تو پل گریه و خنده!

اشعار غلامرضا طریقی

  • بهرام بهرامی حصاری
  • ۰
  • ۰

ای آنکه بودی در خوشی‌ها یار من روزی!
دیدم که افتادی پی آزار من روزی!

این سینه زندان بود، اما رفت با شادی
هرکس که خط انداخت بر دیوار من روزی!

شاید قسم خوردی فراموشم کنی، اما
سر می‌کشی در دفتر اشعار من روزی!

رفتی طنین شعرهایم در سرت... گفتم
دیوانه بر می‌گردی از تکرار من روزی!

با هر غزل جان دادم و بر گردنت افتاد
یکباره خون آبیِ خودکار من روزی!

هر زن به چشمم خیره شد، گم کرده‌ای را یافت
پس «هر کسی از ظنّ خود شد یار من» روزی!

بگذار بی‌پروا بگویم دوستت دارم
هرچند می‌خندی به این اقرار من روزی.

اشعار مهدی فرجی

بیوگرافی مهدی فرجی

  • بهرام بهرامی حصاری
  • ۰
  • ۰

 

من و تو در دل همدیگریم و دور از هم.
چقدر خاطره داریم در مرور از هم.


دو ریل در دو مسیر مخالفیم و به هم
نمیرسیم بجز لحظه ی عبور از هم.


تو من، تو من، تو منی... من تو، من تو، من تو شدم
مگر که مرگ جدامان کند به زور از هم.


نه... تن نده پریِ من، تو وردها بلدی
بخوان که پاره شود بند بند تور از هم.


نه... مثل ریل نه... فکر دوباره آمدنیم
شبیه عقربه ها لحظه ی عبور از هم..

اشعار مهدی فرجی

بیوگرافی مهدی فرجی

  • بهرام بهرامی حصاری
  • ۰
  • ۰

من و تو دور شدیم اینقدر چرا از هم.
غریبه با هم، دشمن به هم، جدا از هم.


اگر به هم نرسیدیم بی‌خیال شدیم
ولی جدا که نکردیم راه را از هم.


که بر نگردی و دیگر نگاه هم نکنی
بپاشی اول بازی زمینه را از هم.


تمام این همه مثل کلاف سر در گم
ولی به سادگی قهر بچه‌ها از هم.


تو هم شکسته‌ای و مثل من پر از زخمی
چه شد؟ من و تو به هم خورده‌ایم یا از هم.


اگر قبول نداری نگاه کن به عقب
جدا شده جایی رد پای ما از هم.


چه در میانه‌ی این راه اتفاق افتاد
فرار کرد خطوط دو رد پا از هم.

اشعار مهدی فرجی

  • بهرام بهرامی حصاری
  • ۰
  • ۰

عمری مرا به حسرت دیدن گذاشتی!
بین رسیدن و نرسیدن گذاشتی!


یک آسمان پرندگی ام دادی و مرا
در تنگنای از تو پریدن گذاشتی!


وقتی که آب و دانه برایم نریختی
وقتی کلید در قفس من گذاشتی!

امروز از همیشه پشیمان تر آمدی
دنبال من بنای دویدن گذاشتی!

من نیستم... نگاه کن این باغ سوخته
تاوان آتشی ست که روشن گذاشتی!

گیرم هنوز تشنه حرف توام ولی
گوشی مگر برای شنیدن گذاشتی؟

آلوچه های چشم تو مثل گذشته اند
اما برای من دل چیدن گذاشتی؟

حالا برو برو که تو این نان تلخ را
در سفره ای به سادگی من گذاشتی.

اشعار مهدی فرجی

نقد این شعر: غزل زیبای مهدی فرجی، با تصاویر تازه و تشبیه‌های دقیق و دلنشین، یکی از نمونه‌های برجسته شعر معاصر است که دنیای درونی شاعر را با کلماتی بویایی و تاثیرگذار به تصویر می‌کشد. در این غزل، شاعر به بررسی رابطه‌ای پیچیده و مملو از حسرت و پشیمانی می‌پردازد که در آن، مفاهیم و احساسات به صورت نمادین و استعاری بیان شده‌اند.

تحلیل تصویر و تشبیه‌ها:

  • بهرام بهرامی حصاری
  • ۰
  • ۰

بنشین برایت حرف دارم در دلم غوغاست!
وقتى که شاعر حرف دارد آخر دنیاست!

شاعر بدون شعر یعنى لال! یعنى گنگ
در چشم هاى گنگ اما حرف دل پیداست!

با شعر حق انتخاب کمترى دارى
آدم که شاعر مى شود تنهاست یا تنهاست!

هرکس که شعرى گفت بى تردید مجنون است
هر دخترى را دوست مى دارد بدان لیلاست!

هر شاعرى مهدى ست یا مهدى ست یا مهدى ست
هر دخترى تیناست یا ساراست یا رى راست!

پروانه ها دور سرش یکریز مى چرخند
از چشم آدم ها خل است از دید من شیداست!

در وسعتش هر سینه داغ کوچکى دارد
دریا بدون ماهى قرمز چه بى معناست!

دنیا بدون شاعر دیوانه دنیا نیست
بى شعر، دنیا آرمانشهر فلاطون هاست!

من بى تو چون دنیاى بى شاعر خطرناکم
من بى تو واویلاست دنیا بى تو واویلاست!

تو نیستى وآه پس این پیشگویى ها
بیخود نمیگفتند فردا آخر دنیاست!

تو نیستى و پیش من فرقى نخواهد کرد
که آخر پاییز امروز است یا فرداست!

یلداى آدم ها همیشه اول دى نیست
هرکس شبى بى یار بنشیند شبش یلداست.

اشعار مهدی فرجی

  • بهرام بهرامی حصاری
  • ۰
  • ۰

وحشی نبودم تا تو رامم کرده باشی!
آهو نه..تا پابند دامم کرده باشی!

من پخته بودم ، پخته بودم ، پخته بودم...
جز اینکه با یک عشوه خامم کرده باشی!

مدیون قدری آب و مشتی دانه یکروز
مثل کبوترهای بامم کرده باشی!

یادم نمی آید جوابم داده باشی
یادم نمی آید سلامم کرده باشی!

با تو همین اندازه شیرین بود اگر بود ــ
زهری که با حرفی به کامم کرده باشی!

میسوزم و دود مرا می بلعی...آنوقت
له میکنی وقتی تمامم کرده باشی!

حالا چطوری من حلالت کرده باشم
وقتی تو اینطوری حرامم کرده باشی!

اشعار مهدی فرجی

  • بهرام بهرامی حصاری
  • ۰
  • ۰

حتّی درست تا لب ریل قطار رفت‌!
ترسید شاعرانه نمیرد، کنار رفت‌!

برگشت پشت پنجره‌ی خانه‌اش نشست‌
یک دور مثل باد دقیقه شمار رفت‌!

ـ من اینهمه مداد و ورق نفله کرده‌ام
در بیست و چند سال که بر یک مدار رفت‌!

تقویم را ورق زد دنبال بچگی‌ش
حتی سراغ آلبومش چند بار رفت‌!

لحظه به لحظه عقربه‌ها تندتر شدند
ساعت چهار آمد، ساعت چهار رفت‌!

حتی غروب آمد، حتی غروب رفت‌
حتی بهار آمد، حتی بهار رفت‌!

از صندلی بلند شد و مشت زد به میز
فرصت نشد قبول کند، زیر بار رفت!

فردا درست ساعت نه‌ ... روزنامه‌ها؛
یک شاعر روانی زیر قطار رفت!

اشعار مهدی فرجی

نقد این غزل پر معنا: 

شعر پست‌مدرن که به‌خوبی در این غزل از مهدی فرجی تجلی یافته، تجربه‌ای نو و پیچیده از بن‌بست ذهنی و روحی یک شاعر (که می تواند نماد انسان بخصوص انسان مدرن! باشد) را به تصویر می‌کشد. در این قطعه، فرجی از زبان شاعرِ خودکشی‌کننده‌ای سخن می‌گوید که بین واقعیت و خیال، گذشته و حال، حضور و غیاب در نوسان است. این نوع از نوشتار با سرشت پست‌مدرن خود، نه تنها از عواطفِ نمایشی و کلیشه‌ای فاصله می‌گیرد بلکه در جستجوی آن چیزی است که در آستانه فراموشی و حذف قرار دارد.

  • بهرام بهرامی حصاری