کتاب بهرام

مطالب علمی فرهنگی هنری

کتاب بهرام

مطالب علمی فرهنگی هنری

کتاب بهرام
طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات
  • ۶ اسفند ۰۳، ۰۵:۰۲ - ناشناس
    ok
  • ۱۷ آبان ۰۲، ۱۳:۴۷ - محسن
    😱🤮

۱۹۴ مطلب با موضوع «شعر :: غزل معاصر» ثبت شده است

  • ۰
  • ۰

سخت،در اندیشه ی این بی بهاری مانده ام
باغبان درپیش و من در شرمساری مانده ام

شادی ام با دیگران است و غمم سهم خودم
باغ انگورم که در دردِ خماری مانده ام

من همان زخمم که بر جان درختان کهن
از ملاقات تبرها یادگاری مانده ام

نوشدارویی نمی بینم دوای درد خویش
همچنان در دشت با صدزخم کاری مانده ام

میشمارم بخت های نامراد خویش را
مثل بیداران به کارِشب شماری مانده ام

برنمی خیزند مردانی که بر می خاستند
جادۀ فتحم به درد بی غباری مانده ام

گرچه از اسب اوفتادم ، پیش چشم دوستان
همچنان بر اصل خود با استواری مانده ام
حسین جنتی

  • بهرام بهرامی حصاری
  • ۰
  • ۰

به شب نفرین فرستادند در ظلمت، خموشی چند
قفس را تنگ‌تر کردند آزادی‌فروشی چند

بنا شد تا دهانِ بستگان باشند، وا دادند
بَدَل‌ گشتند از اصلِ دهان بودن به گوشی چند

درید آن جِلدِ شیر از هم، فرو پاشید و ما دیدیم
پِیِ سوراخ می‌گردند در هر گوشه موشی چند

شگفتا باز هرشب ابلهی از گوشه‌ی دنجی
دم از اصلاحِ آتش می‌زند با پنبه‌پوشی چند

برادر! در نیاید دادِ ما از حلقِ غیر از ما
دگر بردار گوش از ناله‌های بی‌خروشی چند

چنان از یاد باید بُرد اینان را و آنان را
که بر سیمای ایامِ جوانی بود جوشی چند
‌حسین جنتی

  • بهرام بهرامی حصاری
  • ۰
  • ۰

دیر فهمیدیم پس دیوار بالا رفته بود!
با همان خشت نخستین تا ثریا رفته بود!

دیر فهمیدیم و معماران مرموز از قدیم
چیده بودند آن چه بر پیشانی ما رفته بود!

گاه می گویم به خود اصلا کلاه جد من
جای مسجد کاشکی سمت کلیسا رفته بود!

رسم پرهیز از جهان ای کاش برمی داشتند
کاش یوسف روز اول با زلیخا رفته بود.

من نمی دانم چه چیزی پایبندم کرده است
کوه اگر پا داشت تا حالا از اینجا رفته بود!

دور تا دورش فقط خشکی ست ای تنها خزر
راه اگر می داشت از این چاله دریا رفته بود!
غزلی از حسین جنتی

  • بهرام بهرامی حصاری
  • ۰
  • ۰

بین ما « خطی ست قرمز » ، پس تو با ما نیستی
یک قدم بردار ، می بینی که تنها نیستی

 خیر خواهان توایم ای شیخ! ما را گوش کن،
فرصت امروز را دریاب ، فردا نیستی

یک سخن کافی ست گفتن، گر درین خانه کَس است
یا نشانی را غلط دادی به ما ، یا نیستی!

هیچ می ترسی ز هول روز رستاخیز؟ نه !
از مسلمانی همین داری که « ترسا » نیستی!

ای که با یک سنگ کوچک، خاطرت گِل می شود،
مشکل از اطفال شیطان نیست، دریا نیستی!

نیل در پیش و عصا در دست و فرعون از عقب،
فرق دارد آخر این قصه ، موسی نیستی!
غزلی از حسین جنتی

  • بهرام بهرامی حصاری
  • ۰
  • ۰

امان ندیده کسی از گزند حیله خویش
که حبس کرده خودش را قفس به میله ی خویش
*
مباد فتنه چو فانوس در دلت باشد
که نیست راه رهایی هم از فتیله ی خویش!
*
به فکر فتح جهان آن قبیل می افتند
که بر نیامده اند از پس قبیله ی خویش!
*
به فکر فتح جهان اند و می توانی دید
هزار مسئله دارند در طویله ی خویش!!
*
فغان که این دله دزدان به وهم گرد زمین
چنان خوش اند که فرزند من به تیله ی خویش!
*
کدام می کشدم عنکبوت یا نساج
چه ها که دیده ام از روزنان پیله ی خویش
 غزلی از حسین جنتی

  • بهرام بهرامی حصاری
  • ۰
  • ۰

پی یک اشتباه ناجورم! باغ ممنوع سیب می خواهم!
تا بفهمند نازنین منی، قد زلفت رقیب می خواهم!
*
مادرم گفت: دل نبند و برو، هرکجا روی نازنینی هست
آه مادر، دلم زدستم رفت، ختم امن یجیب می خواهم!
*
پدرم گفت: بچه جان بس کن! حرفهای عجیب می شنوم!
آه آری پدر، عجیب، عجیب، خاطرش را عجیب می خواهم!!
*
باز فر می خورند دور سرم، این قوافی: حبیب،عجیب، غریب...
آه مادر، پدر، مریض شدم، به گمانم طبیب می خواهم!
*
بعد ازین عاشقانه خواهم گفت، بعد ازین قهوه خانه خواهم رفت!
باغ ممنوع سیب پیشکشم! دود نعنا دوسیب می خواهم!!!
حسین جنتی

  • بهرام بهرامی حصاری
  • ۰
  • ۰

دانلود رایگان کتاب شعر: دانلود مجموعه غزل اقلیت، اثر فاضل نظری

برای دانلود مستقیم کلیک کنید.

برای مطالعه آنلاین کتاب کلیک کنید.

چند غزل نمونه از کتاب :

نام غزل: عشق - از کتاب اقلیت - فاضل نظری

توان گفتن آن راز جاودانی نیست!

تصوری هم از آن باغ ارغوانی نیست!

 ♪

پر از هراس امیدم، که هیچ حادثه ای

شبیه آمدن عشق نا گهانی نیست!

  • بهرام بهرامی حصاری
  • ۰
  • ۰

به نظر من، این غزل معاصر از بهرام بهرامی دارای یک سبک تاریک و پر از نگرانی است. شاعر از تصویرسازی‌های قوی استفاده کرده است تا وضعیت معاصر را توصیف کند، اما احساسات منفی و ناامیدی در شعر حاکم هستند.

شعر به شکلی زیبا به وضعیت شهری که در مرداب جادوهای پیر افتاده است، اشاره می‌کند. تصاویر از شلاق زدن اسب، آرزوها و امیدهایی که در طلسم افراد حقیر گم شده‌اند، و غول ریا که به شکل موشی در انبار پنیر گم شده است! نشان‌دهنده ناراحتی ها و ناامیدی های اجتماعی عمیقی هستند.

استفاده از تصاویری مانند قلعه، شاهزاده، شمشیر و مرد مارگیر، احساسی از تاریکی و ناامیدی را در شعر نشان می‌دهد. این غزل معاصر با تصاویر شاعرانه‌ای که ارائه شده است، خواننده را به فکر و تأمل در موضوعاتی نظیر تقدیر، عشق، و تلاش برای بقا و رهایی می‌اندازد.

  • بهرام بهرامی حصاری
  • ۰
  • ۰

نگاهی به مضامین اجتماعی و سیاسی در غزل " مترسک" اثر بهرام بهرامی

مقدمه
شعر، به عنوان یکی از اصیل‌ترین اشکال هنری، همواره ابزاری برای بیان احساسات، افکار و نقدهای اجتماعی و سیاسی بوده است. غزل " مترسک" اثر بهرام بهرامی، نمونه‌ای برجسته از این نوع ادبیات متعهد است که با زبان استعاری و نمادین، به مسائل اجتماعی و سیاسی می‌پردازد.

تحلیل محتوایی
غزل با این بیت آغاز می‌شود:
"تیغه ی داس کشاورزان اگرچه تیز نیست، خشمشان هرجا که باشد بی گمان ناچیز نیست."
این بیت به روشنی نشان‌دهنده قدرت و پتانسیل نهفته در میان افراد عادی جامعه است. داس کشاورزان، نمادی از ابزار کار مردمی است که به رغم نداشتن تجهیزات پیشرفته، توانایی تغییر و تأثیرگذاری را دارند.

نمادها و استعاره‌ها

  • بهرام بهرامی حصاری
  • ۰
  • ۰

زمستان، فصلی که با سرمایش تنفس ما را خوابانده و با برف‌های پوشیده از سفیدی، دنیایی جدید را برایمان خلق می‌کند. در شعر، زمستان و برف به عنوان نمادهایی از تنهایی، زیبایی و گذر زمان شناخته می‌شوند. از همه‌ی این نمادها، "آدم برفی" به عنوان یک تصویر شگفت‌انگیز و عمیق، به شعرمان جذابیت و اعماق جدیدی افزوده است.

آدم برفی، آن شخصیتی خیالی ولی همواره حاضر در دنیای شعر است، که به تنهایی و زیبایی زمستان اشاره دارد. او در شعر به عنوان نمادی از تازگی و بی‌آلایشی، اما همچنین به عنوان نمادی از انزوا و غمگینی نمایان می‌شود. شاعران معاصر، با استفاده از آدم برفی، داستان‌ها و احساساتی را با تمام زیبایی و عمق به تصویر می‌کشند که بیانگر حالات زندگی و انسانیت است.

 شعر آدم برفی 1: 

دختر به حیاط خانه زل زد با ذوق

 از پنجره، با خیال آدم برفی!

 ❉

با حسرت برف بازی و آزادی

 می گفت : که خوش به حال آدم برفی!

  ❉

ترسید که سرما بخورد بیچاره!

 می سوخت دلش به حال آدم برفی!

  ❉

تا مادر او کمی از او غافل شد

 با زمزمه ی وصال آدم برفی!

 ❉

رفت و بغلش کرد و به خانه آورد

 از دلهره ی زوال آدم برفی!

 ❉

 آن را جلوی شعله ی شومینه نشاند!

برداشت کلاه و شال آدم برفی!

 ❉

می گفت : عزیزم دگر این جا گرم است

 جای تو به نزد خاله! آدم برفی!

 ❉

دیگر هم از آن کلاغ بدجنس نترس

 یک بوسه پراند، مال آدم برفی!

 ❉

این قصه ی عشق ماست، که در آن هستیم

 تو دختر و من مثال آدم برفی.

(شعر از بهرام بهرامی)

❉❉❉❉❉❉❉❉❉❉❉❉❉❉❉❉❉❉❉

شعر آدم برفی 2: 

آفتاب است و پر از واهمه آدم برفی

می کند با خودش این زمزمه آدم برفی :

 ❉

من نمی خواهم از این خلوت خود دور شوم!

دوست دارم که بمانم همه آدم برفی.

 ❉

بر سر کاج به او گفت کلاغی زیرک:

بس کن این ناله و این همهمه آدم برفی!

 ❉

من و تو هر دو در این کوچ مهاجر هستیم.

و کسی نیست جدا از رمه، آدم برفی!

 ❉

گفت : من دوست ندارم بشوم چشمه و رود!

ماند باید به دو صد دمدمه آدم برفی!

 ❉

دوست دارم که زمستان ابدی باشد و من

زنده باشم و در آن خاتمه آدم برفی.

 ❉

آن جهان دیده به او از سر دلسوزی گفت:

نشوی تبرئه در محکمه آدم برفی!

 ❉

(بنشین بر لب جوی و گذر عمر بببین)

و ببین عاقبت این همه آدم برفی!

(شعر از بهرام بهرامی)

❉❉❉❉❉❉❉❉❉❉❉❉❉❉❉❉❉❉❉

  • بهرام بهرامی حصاری