کتاب بهرام

مطالب علمی فرهنگی هنری

کتاب بهرام

مطالب علمی فرهنگی هنری

کتاب بهرام
طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات
  • ۶ اسفند ۰۳، ۰۵:۰۲ - ناشناس
    ok
  • ۱۷ آبان ۰۲، ۱۳:۴۷ - محسن
    😱🤮

۴۳ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «گلچین بهترین شعرهای معاصر» ثبت شده است

  • ۰
  • ۰

محتسب مستی به ره دید و گریبانش گرفت

مست گفت: ای دوست، این پیراهن است، افسار نیست!

گفت: مستی، از آن سبب افتان و خیزان می‌روی

گفت: جرم راه رفتن نیست، ره هموار نیست!

گفت: می‌باید تو را تا خانه‌ی قاضی برم

گفت: رو صبح آی، قاضی نیمه شب بیدار نیست!

گفت: نزدیک است والی را سرای، آنجا شویم

گفت: والی از کجا در خانه‌ی خمار نیست؟

گفت: تا داروغه را گویم، در مسجد بخواب

گفت: مسجد خوابگاه مردم بدکار نیست!

گفت: دیناری بده پنهان و خود را وارهان

گفت: کار شرع، کار درهم و دینار نیست!

گفت: از بهر غرامت، جامه‌ات بیرون کنم

گفت: پوسیده است، جز نقشی ز پود و تار نیست!

گفت: آگه نیستی کز سر افتادت کلاه

گفت: در سر عقل باید، بی کلاهی عار نیست!

گفت: می بسیار خورده‌ای، زان چنین بی‌خود شدی

گفت: ای بیهوده گو، حرف کم و بسیار نیست!

گفت: باید حد زند هشیار مردم، مست را

گفت: هشیاری بیار، اینجا کسی هشیار نیست!

پروین اعتصامی

  • بهرام بهرامی حصاری
  • ۰
  • ۰

نیکی دل:

ای دل اول قدم نیکدلان

با بد و نیک جهان ساختن است 

صفت پیشروان ره عقل

آز را پشت سر انداختن است 

ای که با چرخ همی بازی نرد

بردن اینجا همه را باختن است 

اهرمن را به هوس دست مبوس

کاندر اندیشه تیغ آختن است

عجب از گمشدگان نیست عجب

دیو را دیدن و نشناختن است 

تو زبون تن خاکی و چو باد

توسن عمر تو در تاختن است 

دل ویرانه عمارت کردن

خوشتر از کاخ برافراختن است

پروین اعتصامی

  • بهرام بهرامی حصاری
  • ۰
  • ۰

مهتاب:          
می تراود مهتاب          
می درخشد شب تاب          
نیست یکدم شکند خواب به چشم کس ولیک          
غم این خفته چند          
خواب در چشم ترم می شکند.

         
نگران با من استاده سحر.          
صبح میخواهد از من          
کز مبارک دم او آورم این قوم به جان باخته را بلکه خبر.          
در جگر لیکن خاری          
از ره این سفرم می شکند.

         
نازک آرای تن ساق گلی          
که به جان اش کشتم          
و به جان دادم اش آب.          
ای دریغا! به برم می شکند.

         
دست ها می سایم          
تا دری بگشایم.          
بر عبث می پایم          
که به در کس آید.          
در و دیوار به هم ریخته شان          
بر سرم می شکند.

         
می تراود مهتاب          
می درخشد شب تاب          
مانده پای آبله از راه دراز          
بر دم دهکده مردی تنها          
کوله بارش بر دوش          
دست او بر در، می گوید با خود:          
غم این خفته چند          
خواب در چشم ترم می شکند.
         
(نیما یوشیج)

  • بهرام بهرامی حصاری
  • ۰
  • ۰

ای شب          
هان ای شب شوم وحشت انگیز

 تا چند زنی به جانم آتش؟


یا چشم مرا ز جای برکن

یا پرده ز روی خود فروکش


یا بازگذار تا بمیرم          
کز دیدن روزگار سیرم

       ♪♪♪♪♪♪  

  • بهرام بهرامی حصاری
  • ۰
  • ۰

من نقطه ی تلاقی اوهام و حیرتم
سرگشته ام به اهل زمین بی شباهتم

✔✔

از روزگار بعد تو خیری ندیده ام
تنهاترین نشانه ی اثبات قسمتم

✔✔
تفسیر کرده اند مرا گرچه بارها
مضمون گنگ گمشده در صد روایتم

✔✔
خلوت نشین صحبت دیوانگان شهر
دردآشنای رنج هزاران ملامتم

✔✔
مبهوت در میانه ی میدان نشسته ام
بی رغبتی به معرکه ها بوده عادتم

✔✔
سنگ صبور حادثه بعد از تو هیچکس
راهی نبرده سوی زوایای خلوتم

✔✔
میلی به شرح نیست... سکوتم شنیدنی است
بگذار نانوشته بماند حکایتم

محمد صادق سبط الشیخ

  • بهرام بهرامی حصاری
  • ۰
  • ۰

افتاده در این راه، سپرهای زیادی

یعنی ره عشق است و خطرهای زیادی

☆☆☆

بیهوده به پرواز میندیش کبوتر!

بیرون قفس ریخته پرهای زیادی

☆☆☆

این کوه که هر گوشه آن پاره لعلی است

خورده است بدان خون جگرهای زیادی

☆☆☆

درد است که پرپر شده باشند در این باغ

بر شانه تو شانه به سرهای زیادی

☆☆☆

از یک سفر دور و دراز آمده انگار

این قاصدک آورده خبرهای زیادی

☆☆☆

راهی است پر از شور، که می بینم از این دور

نی های فراوانی و سرهای زیادی

☆☆☆

هم در به دری دارد و هم خانه خرابی

عشق است و مزینّ به هنرهای زیادی

☆☆☆

بیچاره دل من که در این برزخ تردید

خورده است به اما و اگرهای زیادی

☆☆☆

جز عشق بگو کیست که افروخته باشند

در آتش او خیمه و درهای زیادی...

سعید بیابانکی

  • بهرام بهرامی حصاری
  • ۰
  • ۰

خاطرات 
باز در چهرهٔ خاموش خیال

خنده زد چشم گناه آموزت

♥️
باز من ماندم و در غربت دل

حسرت بوسهٔ هستی سوزت

♥️♥️♥️
باز من ماندم و یک مشت هوس

باز من ماندم و یک مشت امید

♥️

یاد آن پرتو سوزندهٔ عشق

که ز چشمت به دل من تابید

♥️♥️♥️
باز در خلوت من دست خیال

صورت شاد تو را نقش نمود

♥️
بر لبانت هوس مستی ریخت

در نگاهت عطش طوفان بود

♥️♥️♥️
یاد آن شب که تو را دیدم و گفت

دل من با دلت افسانهٔ عشق

♥️
چشم من دید در آن چشم سیاه

نگهی تشنه و دیوانهٔ عشق

♥️♥️♥️
یاد آن بوسه که هنگام وداع

 بر لبم شعلهٔ حسرت افروخت

♥️
یاد آن خندهٔ بیرنگ و خموش

 که سراپای وجودم را سوخت

♥️♥️♥️
رفتی و در دل من ماند به جای

عشقی آلوده به نومیدی و درد

♥️
نگهی گمشده در پردهٔ اشک

حسرتی یخ زده در خندهٔ سرد

♥️♥️♥️
آه اگر باز بسویم آیی

دیگر از کف ندهم آسانت

♥️
ترسم این شعلهٔ سوزندهٔ عشق

آخر آتش فکند بر جانت
 

  • بهرام بهرامی حصاری
  • ۰
  • ۰

در گلستانه          
دشت‌هایی چه فراخ!          
کوه‌هایی چه بلند          
در گلستانه چه بوی علفی می‌آمد!
         


من در این آبادی، پی چیزی می‌گشتم:          
پی خوابی شاید،          
پی نوری، ریگی، لبخندی.          


پشت تبریزی‌ها          
غفلت پاکی بود، که صدایم می‌زد.  
       


پای نی‌زاری ماندم، باد می‌آمد، گوش دادم:          
چه کسی با من، حرف می‌زند؟          
سوسماری لغزید.          
راه افتادم.    
     


یونجه‌زاری سر راه.          
بعد جالیز خیار، بوته‌های گل رنگ          
و فراموشی خاک.  
       


لب آبی          
گیوه‌ها را کندم، و نشستم، پاها در آب:          
من چه سبزم امروز          
و چه اندازه تنم هوشیار است!
         


نکند اندوهی، سر رسد از پس کوه.          
چه کسی پشت درختان است؟          
هیچ، می‌چرخد گاوی در کرت          


ظهر تابستان است.          
سایه‌ها می‌دانند، که چه تابستانی است.          
سایه‌هایی بی‌لک،          
گوشهٔی روشن و پاک،          
کودکان احساس! جای بازی این‌جاست.
         


زندگی خالی نیست:          
مهربانی هست، سیب هست، ایمان هست.
         


آری          
تا شقایق هست، زندگی باید کرد.  
       


در دل من چیزی است، مثل یک بیشه نور، مثل خواب دم صبح          


و چنان بی‌تابم، که دلم می‌خواهد          
بدوم تا ته دشت، بروم تا سر کوه.          
دورها آوایی است، که مرا می‌خواند.
          

 

  • بهرام بهرامی حصاری
  • ۰
  • ۰

جنبش واژه زیست          
پشت کاجستان ، برف.          
برف، یک دسته کلاغ.          
جاده یعنی غربت.          
باد، آواز، مسافر، و کمی میل به خواب.          
شاخ پیچک و رسیدن، و حیاط.
       

 
من ، و دلتنگ، و این شیشه خیس.          
می نویسم، و فضا.          
می نویسم ، و دو دیوار ، و چندین گنجشک.          
یک نفر دلتنگ است.          
یک نفر می بافد.          
یک نفر می شمرد.          
یک نفر می خواند.
         


زندگی یعنی : یک سار پرید.          
از چه دلتنگ شدی؟          
دلخوشی ها کم نیست : مثلا این خورشید،          
کودک پس فردا،          
کفتر آن هفته.
         


یک نفر دیشب مرد          
و هنوز، نان گندم خوب است.          
و هنوز، آب می ریزد پایین، اسب ها می نوشند.
   

     
قطره ها در جریان،          
برف بر دوش سکوت          
و زمان روی ستون فقرات گل یاس.
          

 

  • بهرام بهرامی حصاری
  • ۰
  • ۰

شعر «از خدا صدا نمی رسد» اثر فریدون مشیری، یکی از عمیق‌ترین و تأثیرگذارترین آثار اوست که در آن، شاعر با نگاهی دردناک به وضعیت بشر و زمین، به ستاره‌ها و آسمان فراخوان می‌دهد. در این شعر، مشیری با زبانی پر از احساس و تصویرسازی‌های زیبا، به ظلمت و تباهی حاکم بر زمین اشاره می‌کند و در عین حال، ناامیدی و غم عمیق انسان‌ها را به تصویر می‌کشد. او با استفاده از نماد ستاره، به ما یادآوری می‌کند که در میان زیبایی‌های آسمان، واقعیت‌های تلخ زندگی بشر وجود دارد که نیاز به توجه و همدلی دارد. این شعر، ترکیبی از عشق، درد و آرزوهای ناپیداست و خواننده را به تفکر درباره وضعیت انسانی و اجتماعی وامی‌دارد. در ادامه، با هم به خواندن این شعر می‌پردازیم که به وضوح صدای ناله و فریاد انسان معاصر را در دل خود دارد.

ای ستاره ها که از جهان دور
چشمتان به چشم بی فروغ ماست
نامی از زمین و از بشر شنیده اید؟
درمیان آبی زلال آسمان

موج دود و خون و آتشی ندیده اید؟
این غبار محنتی که در دل فضاست
این دیار وحشتی که در فضا رهاست
این سرای ظلمتی که آشیان ماست
در پی تباهی شماست

گوشتان اگر به ناله ی من آشناست
از سفینه ای که می رود به سوی ماه
از مسافری که میرسد ز گرد راه
از زمین فتنه گر حذر کنید

پای این بشر اگربه آسمان رسد
روزگارتان چو روزگار ما سیاست!

 

ای ستاره ای که پیش دیده ی منی
باورت نمیشود که در زمین
هرکجا به هر که میرسی
خنجری میان مشت خود نهفته است
پشت هر شکوفه تبسمی
خار جانگزای حیله ای شکفته است
آنکه با تو میزند صلای مهر
جز به فکر غارت دل تو نیست
گر چراغ روشنی به راه توست
چشم گرگ جاودان گرسنه ای است!

 

ای ستاره ما سلام مان بهانه است
عشقمان دروغ جاودانه است
در زمین زبان حق بریده اند
حق زبان تازیانه است
وانکه با تو صادقانه درد دل کند
های های گریه شبانه است!

 

ای ستاره باورت نمی شود
درمیان باغ بی ترانه زمین
ساقه های سبز آشتی شکسته است
لاله های سرخ دوستی فسرده است
غنچه های نورس امید
لب به خنده وانکرده مرده است
پرچم بلند سرو راستی
سر به خاک غم سپرده است!

 

ای ستاره باورت نمیشود
آن سپیده دم که با صفا و ناز
در فضای بی کرانه می دمید
دیگراز زمین رمیده است
این سپیده ها سپیده نیست
رنگ چهره زمین پریده است
آن شقایق شفق که می شکفت
عصر ها میان موج نور
دامن از زمین کشیده است
سرخی و کبودی افق
قلب مردم به خاک و خون تپیده است
دود و آتش به آسمان رسیده است
ابرهای روشنی که چون حریر
بسترعروس ماه بود
پینه های داغ های کهنه است!

 

ای ستاره ای ستاره غریب
از بشر مگوی و از زمین مپرس
زیر نعره گلوله های آتشین
از صفای گونه های آتشین مپرس
زیر سیلی شکنجه های دردناک
از زوال چهره های نازنین مپرس
پیش چشم کودکان بی پناه
از نگاه مادران شرمگین مپرس
در جهنمی که از جهان جداست
در جهنمی که پیش دیده خداست
از لهیب کوره ها و کوه نعش ها
از غریو زنده ها میان شعله ها
بیش از این مپرس!
بیش از این مپرس!

 

ای ستاره ای ستاره ی غریب
ما اگر ز خاطر خدا نرفته ایم
پس چرا به داد ما نمی رسد؟
ما صدای گریه مان به آسمان رسید
از خدا چرا صدا نمیرسد؟


بگذریم ازین ترانه های درد
بگذریم ازین فسانه های تلخ
بگذر از من ای ستاره شب گذشت
قصه سیاه مردم زمین
بسته راه خواب ناز تو
می گریزد از فغان سرد من
گوش از ترانه بی نیاز تو
ای که دست من به دامنت نمی رسد
اشک من به دامن تو میچکد
با نسیم دلکش سحر
چشم خسته تو بسته میشود
بی تو در حصار این شب سیاه
عقده های گریه ی شبانه ام
بر گلو شکسته میشود.

اشعار فریدون مشیری

  • بهرام بهرامی حصاری