کتاب بهرام

مطالب علمی فرهنگی هنری

کتاب بهرام

مطالب علمی فرهنگی هنری

کتاب بهرام
طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات
  • ۶ اسفند ۰۳، ۰۵:۰۲ - ناشناس
    ok
  • ۱۷ آبان ۰۲، ۱۳:۴۷ - محسن
    😱🤮

۴۳ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «گلچین بهترین شعرهای معاصر» ثبت شده است

  • ۰
  • ۰

تپش سایه دوست          
تا سواد قریه راهی بود.          
چشم های ما پر از تفسیر ماه زنده بومی،          
شب درون آستین هامان.
         
می گذشتیم از میان آبکندی خشک.          
از کلام سبزه زاران گوش ها سرشار،          
کوله بار از انعکاس شهر های دور.
         
منطق زبر زمین در زیر پا جاری.          
زیر دندان های ما طعم فراغت جابجا میشد.          
پای پوش ما که از جنس نبوت بود ما را با نسیمی از زمین می کند.    
     
چو بدست ما به دوش خود بهار جاودان می برد.          
هر یک از ما آسمانی داشت در هر انحنای فکر.          
هر تکان دست ما با جنبش یک بال مجذوب سحر می خواند.
         
جیب های ما صدای جیک جیک صبح های کودکی می داد.          
ما گروه عاشقان بودیم و راه ما          
از کنار قریه های آشنا با فقر          
تا صفای بیکران می رفت.          
بر فراز آبگیری خود بخود سرها خم شد:
         
روی صورت های ما تبخیر می شد شب          
و صدای دوست می آمد به گوش دوست.
          

 

  • بهرام بهرامی حصاری
  • ۰
  • ۰

فریدون مشیری، شاعر توانا و حساس معاصر، در شعر «صبح پژمرده» با نگاهی عمیق به تضادهای زندگی و طبیعت، احساسات انسانی را به تصویر می‌کشد. این شعر با توصیف صبحی غم‌انگیز و ابرهای انبوه، حس انتظار و امید را در دل خواننده برمی‌انگیزد. مشیری با استفاده از تصاویری چون «خنده‌ی روشنی‌های خورشید» و «عطر خاطر نو از بهاران»، به زیبایی در تلاش است تا به ما یادآوری کند که در پس هر غم و تاریکی، امیدی به روشنایی وجود دارد. این اثر، نه تنها به بیان احساسات عمیق انسانی می‌پردازد، بلکه ما را به تفکر درباره چرخه‌های زندگی و تغییرات طبیعی دعوت می‌کند. در ادامه، با هم به خواندن این شعر زیبا و تأثیرگذار می‌پردازیم که در آن، همواره نغمه‌ای از امید و شوق به زندگی جاری است.

تا غم‌ آویز آفاق خاموش
ابرها سینه بر هم فشرده

خنده‌ی روشنی‌های خورشید

در دل تبرگی‌های فسرده

ساز افسانه‌پرداز باران

بانگ زاری به افلاک برده

ناودان، ناله سر داده غمناک

 

روز در ابرها رو نهفته

‌کس نمی‌گیرد از او سراغی

گر نگاهی دود سوی خورشید

کور‌سو می‌زند شب‌چراغی

ور صدایی به گوش آید از دور

هوی باد است و های کلاغی

‌چشم هر برگ از اشک لبریز

 

می‌برد باد تا سینه‌ی دشت

عطر خاطر نو از بهاران

می‌کشد کوه بر شانه‌ی خویش

بار افسانه‌ی روزگاران

من در این صبحگاه غم انگیز

دل سپرده به آهنگ باران

باغ چشم‌انتظار بهار است

 

دیر‌گاهی‌ست کاین ابر انبوه

از کران تا کران تار بسته

آسمان زلال از دم او

همچو آیینه زنگار بسته

عنکبوتی‌ست کز تار ظلمت

پیش خورشید دیوار بسته

‌صبح پژمرده‌تر از غروب است

 

تا بشویم ز دل ابر غم را

در سر من هوای شراب است

باده‌ام گر نه داروی خواب است

با دلم خنده‌ی جام گوید

پشت این ابرها آفتاب است

بادبان می‌کشد زورق صبح

اشعار فریدون مشیری

  • بهرام بهرامی حصاری
  • ۰
  • ۰

تا نبض خیس صبح          
آه، در ایثار سطح ها چه شکوهی است!          
ای سرطان شریف عزلت!          
سطح من ارزانی تو باد!
         
یک نفر آمد          
تا عضلات بهشت          
دست مرا امتداد داد.
         
یک نفر آمد که نور صبح مذاهب          
در وسط دگمه های پیرهنش بود.
         
از علف خشک آیه های قدیمی          
پنجره می بافت.          
مثل پریروزهای فکر، جوان بود.          
حنجره اش از صفاف آبی شط ها          
پر شده بود.
         
یک نفر آمد کتاب های مرا برد.          
روی سرم سقفی از تناسب گل ها گشید.          
عصر مرا با دریچه های مکرر وسیع کرد.          
میز مرا زیر معنویت باران نهاد.
         
بعد، نشستیم.          
حرف زدیم از دقیقه های مشجر.          
از کلماتی که زندگی شان ، در وسط آب می گذشت.
         
فرصت ما زیر ابرهای مناسب          
مثل تن گیج یک کبوتر ناگاه          
حجم خوشی داشت.          
نصفه شب بود، از تلاطم میوه          
طرح درختان عجیب شد.          
رشته مرطوب خواب ما به هدر رفت
.          
بعد          
دست در آغاز جسم آب تنی کرد.          
بعد در احشای خیس نارون باغ          
صبح شد.      
    

سهراب سپهری

  • بهرام بهرامی حصاری
  • ۰
  • ۰

غزلی با مطلع «قهر مکن ای فرشته روی دلارا» با نام اصلی «آشتی» از فریدون مشیری، تجلی‌گاه عواطف عمیق و احساسات عاشقانه‌ای است که شاعر با زیبایی و ظرافت به تصویر می‌کشد. در این شعر، مشیری با نگاهی عاشقانه و دل‌تنگی، به قهر و بی‌وفایی معشوق اشاره می‌کند و در عین حال، امید به بازگشت و آشتی را در دل خود زنده نگه می‌دارد. او با استفاده از تصاویری چون «بنفشه موی فریبا» و «گل رعنا»، احساساتی چون عشق، خشم و زیبایی را در هم می‌آمیزد و به ما یادآوری می‌کند که عشق، همواره همراه با چالش‌ها و تلخی‌هاست. این شعر، نه تنها نمایانگر زیبایی‌های عشق است، بلکه به عمق درد و انتظار عاشق نیز پرداخته و خواننده را به تفکر درباره روابط انسانی و پیچیدگی‌های آن دعوت می‌کند. در ادامه، با هم به خواندن این شعر زیبا می‌پردازیم که در آن، نغمه‌ای از عشق و آرزوهای انسانی به وضوح شنیده می‌شود.

قهر مکن ای فرشته روی دلارا
ناز مکن ای بنفشه موی فریبا

♥️♥️♥️

بر دل من گر روا بود سخن سخت
از تو پسندیده نیست ای گل رعنا

♥️♥️♥️

شاخه خشکی به خارزار وجودیم
تا چه کند شعله های خشم تو با ما

♥️♥️♥️

طعنه و دشنام تلخ اینهمه شیرین
چهره پر از خشم و قهر اینهمه زیبا

♥️♥️♥️

ناز ترا میکشم به دیده ی منت
سر به رهت مینهم به عجز و تمنا

♥️♥️♥️

از تو به یک حرف ناروا نکشم دست
وز سر راه تو دلربا نکشم پا

♥️♥️♥️

عاشق زیباییم اسیر محبت
هر دو به چشمان دلفریب تو پیدا

♥️♥️♥️

از همه بازآمدیم و با تو نشستیم
تنها تنها به عشق روی تو تنها

♥️♥️♥️

بوی بهار است و روز عشق و جوانی
وقت نشاط است و شور و مستی و غوغا

♥️♥️♥️

خنده گل را ببین به چهره گلزار
آتش می را ببین به دامن مینا

♥️♥️♥️

ساقی من جام من شراب من امروز
نوبت عشق است و عیش و نوبت صحرا

♥️♥️♥️

آه چه زیباست از تو جام گرفتن
وزلب گرم تو بوسه های گوارا

♥️♥️♥️

لب به لب جام و سر به سینه ساقی
آه که جان میدهد به شاعر شیدا

♥️♥️♥️

از تو شنیدن ترانه های دل انگیز
با تو نشستن بهار را به تماشا

♥️♥️♥️

فردا فردا مگو که من نفروشم
عشرت امروز را به حسرت فردا

♥️♥️♥️

بس کن ز بی وفایی بس کن
بازآ بازآ به مهربانی بازآ

♥️♥️♥️

شاید با این سرودهای دلاویز
باردگر در دل تو گرم کنم جا

♥️♥️♥️

باشد کز یک نوازش تو دل من
گردد امروز چون شکوفه شکوفا

اشعار فریدون مشیری

  • بهرام بهرامی حصاری
  • ۰
  • ۰

به باغ هم‌سفران          
صدا کن مرا.          
صدای تو خوب است.          
صدای تو سبزینه آن گیاه عجیبی است          
که در انتهای صمیمیت حزن می‌روید.
         
در ابعاد این عصر خاموش          
من از طعم تصنیف در متن ادراک یک کوچه تنهاترم.          
بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است.
         
و تنهایی من شبیخون حجم تو را پیش‌بینی نمی‌کرد.          
و خاصیت عشق این است.          
کسی نیست،          
بیا زندگی را بدزدیم، آن وقت          
میان دو دیدار قسمت کنیم.
         
بیا با هم از حالت سنگ چیزی بفهمیم.          
بیا زودتر چیزها را ببینیم.
         
ببین، عقربک‌های فواره در صفحه ساعت حوض          
زمان را به گردی بدل می‌کنند.
         
بیا آب شو مثل یک واژه در سطر خاموشی‌ام.          
بیا ذوب کن در کف دست من جرم نورانی عشق را.
         
مرا گرم کن          
(و یک‌بار هم در بیابان کاشان هوا ابر شد          
و باران تندی گرفت          
و سردم شد، آن وقت در پشت یک سنگ،          
اجاق شقایق مرا گرم کرد.)
         
در این کوچه‌هایی که تاریک هستند          
من از حاصل ضرب تردید و کبریت می‌ترسم.          
من از سطح سیمانی قرن می‌ترسم.          
بیا تا نترسم من از شهرهایی که خاک سیاشان چراگاه جرثقیل است.          

مرا باز کن مثل یک در به روی هبوط گلابی در این عصر معراج پولاد.          
مرا خواب کن زیر یک شاخه دور از شب اصطکاک فلزات.          
اگر کاشف معدن صبح آمد، صدا کن مرا.          
و من، در طلوع گل یاسی از پشت انگشت‌های تو، بیدار خواهم شد.
         
و آن وقت          
حکایت کن از بمب‌هایی که من خواب بودم، و افتاد.          
حکایت کن از گونه‌هایی که من خواب بودم، و تر شد.
         
بگو چند مرغابی از روی دریا پریدند.          
در آن گیروداری که چرخ زره‌پوش از روی رویای کودک گذر داشت
         
قناری نخ زرد آواز خود را به پای چه احساس آسایشی بست.          
بگو در بنادر چه اجناس معصومی از راه وارد شد.          
چه علمی به موسیقی مثبت بوی باروت پی برد.
         
چه ادراکی از طعم مجهول نان در مذاق رسالت تراوید.          
و آن وقت من، مثل ایمانی از تابش استوا گرم،          
تو را در سرآغاز یک باغ خواهم نشانید.           

 

  • بهرام بهرامی حصاری
  • ۰
  • ۰

فریدون مشیری، شاعر بزرگ و نامدار معاصر ایران، با آثارش به زیبایی و عمق احساسات انسانی پرداخته است. شعر «ناقوس نیلوفر» یکی از نمونه‌های بارز این احساسات است که در آن، با زبانی شاعرانه و تصویری، مرگ یک کودک را به تصویر می‌کشد و در عین حال، زیبایی‌های زندگی و طبیعت را به هم می‌آمیزد. در این شعر، مشیری با بهره‌گیری از نمادهایی چون نیلوفر، رنگین‌کمان و گنجشکان، به ما یادآوری می‌کند که زندگی و مرگ، هر دو بخشی از چرخه‌ای بزرگ‌تر هستند و احساسات عمیق ما را در مواجهه با این دو واقعیت به چالش می‌کشند. در ادامه، با هم به تماشای این شعر زیبا می‌نشینیم که به طرز شگفت‌انگیزی در دل ما طنین‌انداز می‌شود.

برای کودکی که نماند
و نیلوفرها در مرگ او ناقوس زدند.

ناقوس نیلوفر : 
کودک زیبای زرین موی صبح
شیر مینوشد ز پستان سحر!
تا نگین ماه را آرد به چنگ
می کشد از سینه ی گهواره سر!

✿✿
شعله ی رنگین کمان آفتاب
در غبار ابرها افتاده است!
کودک بازی پرست زندگی
دل بدین رویای رنگین داده است!

✿✿
باغ را غوغای گنجشکان مست
نرم نرمک بر می انگیزد ز خواب!
تاک مست از باده ی باران شب
می سپارد تن به دست آفتاب!

✿✿
کودک همسایه خندان روی بام
دختران لاله خندان روی دشت!
جوجگان کبک خندان روی کوه
کودک من لخته ای خون روی تشت!

✿✿
باد عطر غم پراکند و گذشت
مرغ بوی خون شنید و پر گرفت!
آسمان و کوه و باغ و دشت را
نعره ی ناقوس نیلوفر گرفت!

✿✿
روح من از درد چون ابر بهار
عقده های اشک حسرت باز کرد!
روح او چون آرزوهای محال
روی بال ابرها پرواز کرد!

اشعار فریدون مشیری

  • بهرام بهرامی حصاری
  • ۰
  • ۰

مقدمه‌ای بر شعر "تو را من، زهر شیرین خوانم ای عشق!" از فریدون مشیری:

در دنیای شعر و ادبیات فارسی، عشق همواره یکی از عمیق‌ترین و پیچیده‌ترین موضوعاتی بوده است که شاعران بزرگ ما به آن پرداخته‌اند. فریدون مشیری، از شاعران برجسته معاصر ایران، با توانمندی ویژه‌ای در بیان احساسات انسانی و درک ژرفی از رابطهٔ انسان و عشق، آثار بی‌نظیری خلق کرده است. یکی از اشعار معروف و دل‌نشین او، "تو را من، زهر شیرین خوانم ای عشق!"، نمونه‌ای است از دنیای پر شور و غم‌انگیز عشق که در عین پیچیدگی‌های عاطفی و رنج‌های همراه با آن، زیبایی‌های خاص خود را نیز دارد.

در این شعر، مشیری با زبان ساده و در عین حال عمیق، دوگانگی‌های عشق را به تصویر می‌کشد؛ عشقی که در عین شیرینی و سرمستی، می‌تواند درد و رنج به همراه داشته باشد. شاعر در برابر این احساسات پیچیده، نمی‌تواند از این "زهر شیرین" دست بکشد، چرا که می‌داند حتی در جدایی و درد، در اعماق دل، عشقی راستین و جاودانی وجود دارد که هیچ چیزی نمی‌تواند آن را از بین ببرد.

این اشعار بیانگر جاذبه‌ها و دردهای عاشقانه است که در دل هر انسان جستجوگر معنای زندگی وجود دارد و به همین دلیل، هر بار که این اشعار خوانده می‌شوند، نوای خاص خود را در دل مخاطب به جا می‌گذارند.

تو را من، زهر شیرین خوانم ای عشق!

که نامی خوشتر از اینت ندانم

وگر  هر لحظه رنگی تازه گیری

به غیر از زهر شیرنت نخوانم!
 ♥️♥️

تو زهری، زهر گرم سینه سوزی!

تو شیرینی، که شور هستی از توست!

شراب جان خورشیدی که جان را

نشاط ازتو، غم از تو ، مستی از توست
 ♥️♥️

به آسانی مرا از من ربودی

درون کوره ی غم آزمودی

دلت آخر به سرگردانی ام سوخت

نگاهم را به زیبایی گشودی!
 ♥️♥️

بسی گفتند: دل از عشق برگیر،

که نیرنگ است و افسون است و جادوست!

ولی ما دل به او بستیم و دیدیم

که این زهر است، اما... نوشداروست!
 ♥️♥️

چه غم دارم که این زهر تب آلود

تنم را در جدایی می گدازد

از آن شادم که در هنگامه ی درد

غمی شیرین دلم را می نوازد
 ♥️♥️

اگر مرگم به نامردی نگیرد

مرا مهر تو در دل جاودانی است

وگر عمرم به ناکامی سراید

تو را دارم که مرگم زندگانی است
اشعار فریدون مشیری

  • بهرام بهرامی حصاری
  • ۰
  • ۰

فریدون مشیری، شاعر بزرگ و تأثیرگذار معاصر، در شعر «صدف سینه من» با زبانی عاطفی و تصویری، به عمیق‌ترین احساسات انسانی و یادآوری عشق می‌پردازد. این شعر، تجلی‌گاه احساسات تلخ و شیرین، یادآوری لحظات عاشقانه و غم‌انگیز است که در آن، شاعر از خاطرات شب‌های بارانی و بوسه‌های عاشقانه سخن می‌گوید. مشیری با استفاده از نمادهایی چون «صدف» و «گهر عشق»، به ما یادآوری می‌کند که عشق، همچون گوهری ارزشمند، در دل انسان‌ها پرورش می‌یابد و در عین حال، درد و رنج‌های ناشی از فقدان آن را نیز به تصویر می‌کشد. این شعر، با ترکیب زیبایی از احساسات و تصاویری زنده، ما را به تفکر درباره عشق و تنهایی دعوت می‌کند و در ادامه، با هم به خواندن این اثر تأثیرگذار می‌پردازیم که در آن، صدای دل‌تنگی و اشتیاق به زندگی به وضوح شنیده می‌شود.

صدف سینه من عمری
گهر عشق تو پروردست
کس نداند که درین خانه
طفل با دایه چه ها کرده‌ست.

✔✔

همه ویرانی و ویرانی،
 همه خاموشی و خاموشی،
سایه افکنده به روزنها:
پیچک خشک فراموشی!

✔✔

روزگاری‌ست درین درگاه
بوی مهر تو نه پیچیده‌ست
روزگاری‌ست که آن فرزند
حال این دایه نپرسیده‌ست

 ✔✔
من و آن تلخی و شیرینی
من و ‌آن سایه و روشنها
من و این دیده اشک آلود
که بود خیره به روزن‌ها

✔✔

یاد باد آن شب بارانی
که تو در خانه ما بودی
شبم از روی تو روشن بود
 که تو یک سینه صفا بودی

✔✔

رعد غرید و تو لرزیدی
رو به آغوش من آوردی
کام ناکام مرا -خندان -
به یکی بوسه روا کردی

✔✔

باد، هنگامه کنان برخاست
شمع، لبخند زنان بنشست
رعد، در خنده‌ی ما گم شد
برق، در سینه شب بشکست

✔✔

نفس تشنه‌ی تبدارم
به نفس‌های تو می‌آویخت
خود طبعم به نهان می‌سوخت
عطر شعرم به فضا می‌ریخت

✔✔

چشم بر چشم تو می‌بستم
دست بر دست تو می‌سودم
به تمنای تو می‌مردم
به تماشای تو خوش بودم

 ✔✔
چشم بر چشم تو می‌بستم
شور و شوقم به سراپا بود
 دست بر دست تو می‌رفتم
هرکجا عشق تو می‌فرمود!

 ✔✔
از لب گرم تو می‌چیدم
گل صد برگ تمنا را
در شب چشم تو می‌دیدم
سحر روشن فردا را

 ✔✔
سحر روشن فردا کو؟
گل صد برگ تمنا کو؟
 اشک و لبخند و تماشا کو؟
آنهمه قول و غزل‌ها کو؟

✔✔

باز امشب شب بارانی‌ست
از هوا سیل بلا ریزد
 بر من و عشق غم آویزم
اشک از چشم خدا ریزد!

✔✔

من و این‌همه آتش هستی‌سوز
 تا جهان باقی و جان باقی‌ست
بی‌تو در گوشه تنهایی
بزم دل باقی و غم ساقی‌ست!

اشعار فریدون مشیری

  • بهرام بهرامی حصاری
  • ۰
  • ۰

هست انگور عاشق مستی ما، گیلاس نیست.

چون گلوهامان به درد تشنگی حساس نیست.

 *

زندگی با خودکشی فرقی ندارد، تو نگو

مرگ و خاموشی سر و ته هردو یک کرباس نیست.

 *

مرده شو مرگ و خصوصاً زندگی را برده است.

درد ما جز زندگی با مرده شو نشناس نیست.

 *

بار جرم گرگ از هر گوسفندی کمتر است

دیو تر از هر ریاکاری خود خناس نیست.

 *

گرگ وقتی که صمیمیت طلب دارد ز میش

در درون میش گرگی جز خود احساس نیست.

 *

خوشه چینی مشکل مرد کشاورز است و او

جز به فکر ورد جادویی برای داس نیست.

 *

برد یک شطرنج با کار گروهی ممکن است

راهکار بازی هوش و اراده تاس نیست.

 *

اعتمادی به طلسم گاوصندوقت نکن

دزد دانا جز به فکر سرقت مقیاس نیست.

 *

او ترازو را شبانه دستکاری کرده است

این زغالی که به گردن بسته ای الماس نیست.

  *

آن که راحت جنگلی را هم به آتش می کشد

به سرانجام لگد کوب گلی وسواس نیست.

 *

آنچه ازکبریت سرخش بر مشامت می رسد

بوی باروت است ای شبگرد، بوی یاس نیست.

بهرام بهرامی حصاری

  • بهرام بهرامی حصاری
  • ۰
  • ۰

باران که زد افسوس که من پنجره بستم.

باران که زد افسوس که در خانه نشستم.

 *

باران زد و بند آمد و من تشنه ی آبم

ناکام تر از خار ته درّه ی پستم.

 *

این کوچ نداده است به من فرصت این را

یک دم بنشینم و بگویم که چه خسته ام.

 *

چون آنچه که باید بشوم ارّه ی تیزی

کرده است فرو در کمر آنچه که هستم.

 *

تردید سبب شد به قفس ساز ببازم

چون بر سر آزادی خود شرط نبستم.

 *

از بس که ریا دیده ام از طوطی و طاووس

من منکر زیبایی ام و زاغ پرستم.

 *

یارم ندهد شاخه گلی را که قرار است

بر سنگ مزارم بگذارند به دستم.

 *

برگشت ندارد سفر کشف حقیقت.

من قایق خود را وسط آب شکستم.

بهرام بهرامی

  • بهرام بهرامی حصاری