فریدون مشیری، شاعر بزرگ و تأثیرگذار معاصر، در شعر «صدف سینه من» با زبانی عاطفی و تصویری، به عمیقترین احساسات انسانی و یادآوری عشق میپردازد. این شعر، تجلیگاه احساسات تلخ و شیرین، یادآوری لحظات عاشقانه و غمانگیز است که در آن، شاعر از خاطرات شبهای بارانی و بوسههای عاشقانه سخن میگوید. مشیری با استفاده از نمادهایی چون «صدف» و «گهر عشق»، به ما یادآوری میکند که عشق، همچون گوهری ارزشمند، در دل انسانها پرورش مییابد و در عین حال، درد و رنجهای ناشی از فقدان آن را نیز به تصویر میکشد. این شعر، با ترکیب زیبایی از احساسات و تصاویری زنده، ما را به تفکر درباره عشق و تنهایی دعوت میکند و در ادامه، با هم به خواندن این اثر تأثیرگذار میپردازیم که در آن، صدای دلتنگی و اشتیاق به زندگی به وضوح شنیده میشود.
صدف سینه من عمری
گهر عشق تو پروردست
کس نداند که درین خانه
طفل با دایه چه ها کردهست.
✔✔
همه ویرانی و ویرانی،
همه خاموشی و خاموشی،
سایه افکنده به روزنها:
پیچک خشک فراموشی!
✔✔
روزگاریست درین درگاه
بوی مهر تو نه پیچیدهست
روزگاریست که آن فرزند
حال این دایه نپرسیدهست
✔✔
من و آن تلخی و شیرینی
من و آن سایه و روشنها
من و این دیده اشک آلود
که بود خیره به روزنها
✔✔
یاد باد آن شب بارانی
که تو در خانه ما بودی
شبم از روی تو روشن بود
که تو یک سینه صفا بودی
✔✔
رعد غرید و تو لرزیدی
رو به آغوش من آوردی
کام ناکام مرا -خندان -
به یکی بوسه روا کردی
✔✔
باد، هنگامه کنان برخاست
شمع، لبخند زنان بنشست
رعد، در خندهی ما گم شد
برق، در سینه شب بشکست
✔✔
نفس تشنهی تبدارم
به نفسهای تو میآویخت
خود طبعم به نهان میسوخت
عطر شعرم به فضا میریخت
✔✔
چشم بر چشم تو میبستم
دست بر دست تو میسودم
به تمنای تو میمردم
به تماشای تو خوش بودم
✔✔
چشم بر چشم تو میبستم
شور و شوقم به سراپا بود
دست بر دست تو میرفتم
هرکجا عشق تو میفرمود!
✔✔
از لب گرم تو میچیدم
گل صد برگ تمنا را
در شب چشم تو میدیدم
سحر روشن فردا را
✔✔
سحر روشن فردا کو؟
گل صد برگ تمنا کو؟
اشک و لبخند و تماشا کو؟
آنهمه قول و غزلها کو؟
✔✔
باز امشب شب بارانیست
از هوا سیل بلا ریزد
بر من و عشق غم آویزم
اشک از چشم خدا ریزد!
✔✔
من و اینهمه آتش هستیسوز
تا جهان باقی و جان باقیست
بیتو در گوشه تنهایی
بزم دل باقی و غم ساقیست!
- ۰۳/۰۵/۰۴