کتاب بهرام

مطالب علمی فرهنگی هنری

کتاب بهرام

مطالب علمی فرهنگی هنری

کتاب بهرام
طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات
  • ۶ اسفند ۰۳، ۰۵:۰۲ - ناشناس
    ok
  • ۱۷ آبان ۰۲، ۱۳:۴۷ - محسن
    😱🤮

۳ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «گلچین بهترین شعرهای فریدون مشری» ثبت شده است

  • ۰
  • ۰

شعر «از خدا صدا نمی رسد» اثر فریدون مشیری، یکی از عمیق‌ترین و تأثیرگذارترین آثار اوست که در آن، شاعر با نگاهی دردناک به وضعیت بشر و زمین، به ستاره‌ها و آسمان فراخوان می‌دهد. در این شعر، مشیری با زبانی پر از احساس و تصویرسازی‌های زیبا، به ظلمت و تباهی حاکم بر زمین اشاره می‌کند و در عین حال، ناامیدی و غم عمیق انسان‌ها را به تصویر می‌کشد. او با استفاده از نماد ستاره، به ما یادآوری می‌کند که در میان زیبایی‌های آسمان، واقعیت‌های تلخ زندگی بشر وجود دارد که نیاز به توجه و همدلی دارد. این شعر، ترکیبی از عشق، درد و آرزوهای ناپیداست و خواننده را به تفکر درباره وضعیت انسانی و اجتماعی وامی‌دارد. در ادامه، با هم به خواندن این شعر می‌پردازیم که به وضوح صدای ناله و فریاد انسان معاصر را در دل خود دارد.

ای ستاره ها که از جهان دور
چشمتان به چشم بی فروغ ماست
نامی از زمین و از بشر شنیده اید؟
درمیان آبی زلال آسمان

موج دود و خون و آتشی ندیده اید؟
این غبار محنتی که در دل فضاست
این دیار وحشتی که در فضا رهاست
این سرای ظلمتی که آشیان ماست
در پی تباهی شماست

گوشتان اگر به ناله ی من آشناست
از سفینه ای که می رود به سوی ماه
از مسافری که میرسد ز گرد راه
از زمین فتنه گر حذر کنید

پای این بشر اگربه آسمان رسد
روزگارتان چو روزگار ما سیاست!

 

ای ستاره ای که پیش دیده ی منی
باورت نمیشود که در زمین
هرکجا به هر که میرسی
خنجری میان مشت خود نهفته است
پشت هر شکوفه تبسمی
خار جانگزای حیله ای شکفته است
آنکه با تو میزند صلای مهر
جز به فکر غارت دل تو نیست
گر چراغ روشنی به راه توست
چشم گرگ جاودان گرسنه ای است!

 

ای ستاره ما سلام مان بهانه است
عشقمان دروغ جاودانه است
در زمین زبان حق بریده اند
حق زبان تازیانه است
وانکه با تو صادقانه درد دل کند
های های گریه شبانه است!

 

ای ستاره باورت نمی شود
درمیان باغ بی ترانه زمین
ساقه های سبز آشتی شکسته است
لاله های سرخ دوستی فسرده است
غنچه های نورس امید
لب به خنده وانکرده مرده است
پرچم بلند سرو راستی
سر به خاک غم سپرده است!

 

ای ستاره باورت نمیشود
آن سپیده دم که با صفا و ناز
در فضای بی کرانه می دمید
دیگراز زمین رمیده است
این سپیده ها سپیده نیست
رنگ چهره زمین پریده است
آن شقایق شفق که می شکفت
عصر ها میان موج نور
دامن از زمین کشیده است
سرخی و کبودی افق
قلب مردم به خاک و خون تپیده است
دود و آتش به آسمان رسیده است
ابرهای روشنی که چون حریر
بسترعروس ماه بود
پینه های داغ های کهنه است!

 

ای ستاره ای ستاره غریب
از بشر مگوی و از زمین مپرس
زیر نعره گلوله های آتشین
از صفای گونه های آتشین مپرس
زیر سیلی شکنجه های دردناک
از زوال چهره های نازنین مپرس
پیش چشم کودکان بی پناه
از نگاه مادران شرمگین مپرس
در جهنمی که از جهان جداست
در جهنمی که پیش دیده خداست
از لهیب کوره ها و کوه نعش ها
از غریو زنده ها میان شعله ها
بیش از این مپرس!
بیش از این مپرس!

 

ای ستاره ای ستاره ی غریب
ما اگر ز خاطر خدا نرفته ایم
پس چرا به داد ما نمی رسد؟
ما صدای گریه مان به آسمان رسید
از خدا چرا صدا نمیرسد؟


بگذریم ازین ترانه های درد
بگذریم ازین فسانه های تلخ
بگذر از من ای ستاره شب گذشت
قصه سیاه مردم زمین
بسته راه خواب ناز تو
می گریزد از فغان سرد من
گوش از ترانه بی نیاز تو
ای که دست من به دامنت نمی رسد
اشک من به دامن تو میچکد
با نسیم دلکش سحر
چشم خسته تو بسته میشود
بی تو در حصار این شب سیاه
عقده های گریه ی شبانه ام
بر گلو شکسته میشود.

اشعار فریدون مشیری

  • بهرام بهرامی حصاری
  • ۰
  • ۰

فریدون مشیری، شاعر توانا و حساس معاصر، در شعر «صبح پژمرده» با نگاهی عمیق به تضادهای زندگی و طبیعت، احساسات انسانی را به تصویر می‌کشد. این شعر با توصیف صبحی غم‌انگیز و ابرهای انبوه، حس انتظار و امید را در دل خواننده برمی‌انگیزد. مشیری با استفاده از تصاویری چون «خنده‌ی روشنی‌های خورشید» و «عطر خاطر نو از بهاران»، به زیبایی در تلاش است تا به ما یادآوری کند که در پس هر غم و تاریکی، امیدی به روشنایی وجود دارد. این اثر، نه تنها به بیان احساسات عمیق انسانی می‌پردازد، بلکه ما را به تفکر درباره چرخه‌های زندگی و تغییرات طبیعی دعوت می‌کند. در ادامه، با هم به خواندن این شعر زیبا و تأثیرگذار می‌پردازیم که در آن، همواره نغمه‌ای از امید و شوق به زندگی جاری است.

تا غم‌ آویز آفاق خاموش
ابرها سینه بر هم فشرده

خنده‌ی روشنی‌های خورشید

در دل تبرگی‌های فسرده

ساز افسانه‌پرداز باران

بانگ زاری به افلاک برده

ناودان، ناله سر داده غمناک

 

روز در ابرها رو نهفته

‌کس نمی‌گیرد از او سراغی

گر نگاهی دود سوی خورشید

کور‌سو می‌زند شب‌چراغی

ور صدایی به گوش آید از دور

هوی باد است و های کلاغی

‌چشم هر برگ از اشک لبریز

 

می‌برد باد تا سینه‌ی دشت

عطر خاطر نو از بهاران

می‌کشد کوه بر شانه‌ی خویش

بار افسانه‌ی روزگاران

من در این صبحگاه غم انگیز

دل سپرده به آهنگ باران

باغ چشم‌انتظار بهار است

 

دیر‌گاهی‌ست کاین ابر انبوه

از کران تا کران تار بسته

آسمان زلال از دم او

همچو آیینه زنگار بسته

عنکبوتی‌ست کز تار ظلمت

پیش خورشید دیوار بسته

‌صبح پژمرده‌تر از غروب است

 

تا بشویم ز دل ابر غم را

در سر من هوای شراب است

باده‌ام گر نه داروی خواب است

با دلم خنده‌ی جام گوید

پشت این ابرها آفتاب است

بادبان می‌کشد زورق صبح

اشعار فریدون مشیری

  • بهرام بهرامی حصاری
  • ۰
  • ۰

فریدون مشیری، شاعر بزرگ و تأثیرگذار معاصر، در شعر «صدف سینه من» با زبانی عاطفی و تصویری، به عمیق‌ترین احساسات انسانی و یادآوری عشق می‌پردازد. این شعر، تجلی‌گاه احساسات تلخ و شیرین، یادآوری لحظات عاشقانه و غم‌انگیز است که در آن، شاعر از خاطرات شب‌های بارانی و بوسه‌های عاشقانه سخن می‌گوید. مشیری با استفاده از نمادهایی چون «صدف» و «گهر عشق»، به ما یادآوری می‌کند که عشق، همچون گوهری ارزشمند، در دل انسان‌ها پرورش می‌یابد و در عین حال، درد و رنج‌های ناشی از فقدان آن را نیز به تصویر می‌کشد. این شعر، با ترکیب زیبایی از احساسات و تصاویری زنده، ما را به تفکر درباره عشق و تنهایی دعوت می‌کند و در ادامه، با هم به خواندن این اثر تأثیرگذار می‌پردازیم که در آن، صدای دل‌تنگی و اشتیاق به زندگی به وضوح شنیده می‌شود.

صدف سینه من عمری
گهر عشق تو پروردست
کس نداند که درین خانه
طفل با دایه چه ها کرده‌ست.

✔✔

همه ویرانی و ویرانی،
 همه خاموشی و خاموشی،
سایه افکنده به روزنها:
پیچک خشک فراموشی!

✔✔

روزگاری‌ست درین درگاه
بوی مهر تو نه پیچیده‌ست
روزگاری‌ست که آن فرزند
حال این دایه نپرسیده‌ست

 ✔✔
من و آن تلخی و شیرینی
من و ‌آن سایه و روشنها
من و این دیده اشک آلود
که بود خیره به روزن‌ها

✔✔

یاد باد آن شب بارانی
که تو در خانه ما بودی
شبم از روی تو روشن بود
 که تو یک سینه صفا بودی

✔✔

رعد غرید و تو لرزیدی
رو به آغوش من آوردی
کام ناکام مرا -خندان -
به یکی بوسه روا کردی

✔✔

باد، هنگامه کنان برخاست
شمع، لبخند زنان بنشست
رعد، در خنده‌ی ما گم شد
برق، در سینه شب بشکست

✔✔

نفس تشنه‌ی تبدارم
به نفس‌های تو می‌آویخت
خود طبعم به نهان می‌سوخت
عطر شعرم به فضا می‌ریخت

✔✔

چشم بر چشم تو می‌بستم
دست بر دست تو می‌سودم
به تمنای تو می‌مردم
به تماشای تو خوش بودم

 ✔✔
چشم بر چشم تو می‌بستم
شور و شوقم به سراپا بود
 دست بر دست تو می‌رفتم
هرکجا عشق تو می‌فرمود!

 ✔✔
از لب گرم تو می‌چیدم
گل صد برگ تمنا را
در شب چشم تو می‌دیدم
سحر روشن فردا را

 ✔✔
سحر روشن فردا کو؟
گل صد برگ تمنا کو؟
 اشک و لبخند و تماشا کو؟
آنهمه قول و غزل‌ها کو؟

✔✔

باز امشب شب بارانی‌ست
از هوا سیل بلا ریزد
 بر من و عشق غم آویزم
اشک از چشم خدا ریزد!

✔✔

من و این‌همه آتش هستی‌سوز
 تا جهان باقی و جان باقی‌ست
بی‌تو در گوشه تنهایی
بزم دل باقی و غم ساقی‌ست!

اشعار فریدون مشیری

  • بهرام بهرامی حصاری