کتاب بهرام

مطالب علمی فرهنگی هنری

کتاب بهرام

مطالب علمی فرهنگی هنری

کتاب بهرام
طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات
  • ۶ اسفند ۰۳، ۰۵:۰۲ - ناشناس
    ok
  • ۱۷ آبان ۰۲، ۱۳:۴۷ - محسن
    😱🤮

۲ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «شعر در مورد ناقوس» ثبت شده است

  • ۰
  • ۰

فریدون مشیری، شاعر بزرگ و نامدار معاصر ایران، با آثارش به زیبایی و عمق احساسات انسانی پرداخته است. شعر «ناقوس نیلوفر» یکی از نمونه‌های بارز این احساسات است که در آن، با زبانی شاعرانه و تصویری، مرگ یک کودک را به تصویر می‌کشد و در عین حال، زیبایی‌های زندگی و طبیعت را به هم می‌آمیزد. در این شعر، مشیری با بهره‌گیری از نمادهایی چون نیلوفر، رنگین‌کمان و گنجشکان، به ما یادآوری می‌کند که زندگی و مرگ، هر دو بخشی از چرخه‌ای بزرگ‌تر هستند و احساسات عمیق ما را در مواجهه با این دو واقعیت به چالش می‌کشند. در ادامه، با هم به تماشای این شعر زیبا می‌نشینیم که به طرز شگفت‌انگیزی در دل ما طنین‌انداز می‌شود.

برای کودکی که نماند
و نیلوفرها در مرگ او ناقوس زدند.

ناقوس نیلوفر : 
کودک زیبای زرین موی صبح
شیر مینوشد ز پستان سحر!
تا نگین ماه را آرد به چنگ
می کشد از سینه ی گهواره سر!

✿✿
شعله ی رنگین کمان آفتاب
در غبار ابرها افتاده است!
کودک بازی پرست زندگی
دل بدین رویای رنگین داده است!

✿✿
باغ را غوغای گنجشکان مست
نرم نرمک بر می انگیزد ز خواب!
تاک مست از باده ی باران شب
می سپارد تن به دست آفتاب!

✿✿
کودک همسایه خندان روی بام
دختران لاله خندان روی دشت!
جوجگان کبک خندان روی کوه
کودک من لخته ای خون روی تشت!

✿✿
باد عطر غم پراکند و گذشت
مرغ بوی خون شنید و پر گرفت!
آسمان و کوه و باغ و دشت را
نعره ی ناقوس نیلوفر گرفت!

✿✿
روح من از درد چون ابر بهار
عقده های اشک حسرت باز کرد!
روح او چون آرزوهای محال
روی بال ابرها پرواز کرد!

اشعار فریدون مشیری

  • بهرام بهرامی حصاری
  • ۰
  • ۰

 این شهر پل و ساعت و ناقوس ندارد.

جز جغدی و یک هوهوی منحوس ندارد.

 *

حبس قفس جلوه ی زیبایی خویش است.

طاووس ریایی شدن افسوس ندارد.

 *

زاغی که خوش از نعمت آزادی خود شد.

چشم طمعی به پر طاووس ندارد.

 *

تندیس شدن بر سر میدان شده عشقش

این گود دگر مرد زمین بوس ندارد.

 *

پوریای ولی باید می شد ولی او را

خود شیفته کرد آنچه که قاموس ندارد.

 *

شطرنج غریبی است در آن سوی سیاهی

این سو به جز از مهره ی جاسوس ندارد.

 *

هم بگذرد این دوره ی آن کس که به پا کرد

شطرنج دو سر باخت که ناموس ندارد.

 *

هرگز اثر ضربه ی نامرئی او را

بر سینه ی ما خنجر محسوس ندارد.

 *

هر چند به روشن شدن راه رفیقان

شوقی که تو داری خود فانوس ندارد.

 *

آن قدر به آتش زدن خویش علاقه

داری که در این حادثه ققنوس ندارد.

 *

یک جای غزل های تو می لنگد اگر دیو

بهرام! شب از ترس تو کابوس ندارد.

بهرام بهرامی حصاری

  • بهرام بهرامی حصاری