این شعر درمورد افرادی است که کار بد و ناپسند بخصوص تجاوز به حریم و اموال دیگران می کنند و می خواهند با اعتقاد به جبر کار خود را توجیه کنند و بگویند که هر کاری که بنده می کند در اصل خدا می کند و نباید کارهای زشتی مثل دزدی و تجاوز به اموال مردم مواخذه شود. مولانا با این داستان این نوع اعتقاد را باطل می کند.
آن یکی میرفت بالای درخت
میفشاند آن میوه را دزدانه سخت!
صاحب باغ آمد و گفت: ای دنی!
از خدا شرمیت کو چه میکنی؟
گفت: از باغ خدا بندهٔ خدا
گر خورد خرما که حق کردش عطا!
عامیانه چه ملامت میکنی؟
بخل بر خوان خداوند غنی!؟
گفت: ای ایبک بیاور آن رسن!
تا بگویم من جواب بوالحسن.