از من که باید مرد غم باشم، تبسم خواستند!
از من مزامیری پر از نورِ توّهم خواستند!
✔
شهد غزل ها را مکیدم تا بسازم یک عسل!
وقتی شدم زنبور، برگشتند و کژدم خواستند!
✔
در دست کودک سنگ بود و پای لک لک پر ز خون..
شک کرده بودم که عجب جایی ترّحم خواستند!
✔
راحت گرفتیم و طلب کردند رو در وایستی!
حرف از رسالت شد به جای شعر گندم خواستند!
✔
بنشین تماشا کن چگونه خیمه شب بازی کنم!
این قوم جای آشتی، سوء تفاهم خواستند!
✔
زرتشت! از این سرزمین بندبازان دور باش!
چون قهرمان بودی، نه آن چیزی که مردم خواستند!
✔
دوزخ، تکامل بین قوم خود-خدا-پندار بود!
چون جای فانوس از درختان چوب و هیزم خواستند!
بهرام بهرامی
- ۰۴/۰۱/۱۰