کتاب بهرام

مطالب علمی فرهنگی هنری

کتاب بهرام

مطالب علمی فرهنگی هنری

کتاب بهرام
طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات
  • ۶ اسفند ۰۳، ۰۵:۰۲ - ناشناس
    ok
  • ۱۷ آبان ۰۲، ۱۳:۴۷ - محسن
    😱🤮

۸۹ مطلب با موضوع «شعر :: شعرهای با موضوع عاشقانه» ثبت شده است

  • ۰
  • ۰

شوق پرکشیدن است در سرم قبول کن!
دلشکسته‌ام اگر نمی‌پرم قبول کن!

این که دور دور باشم از تو و نبینمت
جا نمی‌شود به حجم باورم، قبول کن!

گاه، پر زدن در آسمان شعرهات را
از من، از منی که یک کبوترم قبول کن!

در اتاق رازهای تو سرک نمی‌کشم
بیش از آ‌نچه خواستی نمی‌پرم،‌ قبول کن!

قدر یک قفس که خلوتت به هم نمی‌خورد
گاه نامه می‌برم می‌آورم،‌ قبول کن!

گفته‌ای که عشق ما جداست،‌ شعرمان جدا
بی‌تو من نه عاشقم، نه شاعرم،‌ قبول کن!

آب... وقتی آب این قدر گذشته از سرم
من نمی‌توانم از تو بگذرم،‌ قبول کن!

اشعار مهدی فرجی

بیوگرافی مهدی فرجی

  • بهرام بهرامی حصاری
  • ۰
  • ۰

از سحر عطر دل انگیز تو پیچیده به شهر!
باز دیشب چه کسی خواب تو را دیده به شهر!

دیدم از پنجره خانه هوا طوفانی‌ست
بار دیگر نکند بال تو ساییده به شهر!

رود اروند خبر داده به کارون که نترس
دلبر ماست گمانم که خرامیده به شهر!

مصلحت نیست هوا عطر تو را حفظ کند
شاهدم ابر سیاهیست که باریده به شهر!

شاهدم این همه نخل‌اند که ایمان دارند
هیچ کس مثل تو آن روز نجنگیده به شهر!

همچنان هستی و می‌جنگی خود می‌دانی
دشمنت دوخته از روی هوس دیده به شهر!

مثل طفلی که بچسبد به پدر وقت خطر
شهر چسبیده به تو، خون پاشیده به شهر!

اشعار کاظم بهمنی

  • بهرام بهرامی حصاری
  • ۰
  • ۰

یا می‌گذری از من یا راه نمی‌آیی!
چون قد بلند خود، کوتاه نمی‌آیی!

با روز قرار تو رد می‌شوم از هفته
با اینکه تو مدت هاست هر ماه، نمی‌آیی!

چون ابر که بی باران… یا قبله بی‌ایمان
هرگاه که می‌آیی، دلخواه، نمی‌آیی!

مهتاب منی اما چندی است که پیوسته
بر روی زمین هستی از ماه نمی‌آیی!

صد باد می‌آمیزند، در جسم تو می‌ریزند
تا اینکه تو چون توفان، ناگاه نمی‌آیی!

اشعار غلامرضا طریقی

  • بهرام بهرامی حصاری
  • ۰
  • ۰

نه سراغی نه سلامی خبری می خواهم!
قدر یک قاصدک از تو اثری می خواهم!

خواب و بیدار شب و روز به دنبال من است
جز مگر یاد تو یار سفری می خواهم؟

در خودم هر چه فرو رفتم و ماندم کافیست
رو به بیرون زدن از خویش، دری می خواهم!

بعد عمری که قفس وا شد و آزاد شدم
تازه برگشتم و دیدم که پری می خواهم!

سر به راهم تو مرا سر به هوا میخواهی
پس نه راهی نه هوایی نه سری می خواهم!

چشم در شوق تو بیدارتری می طلبم
دل در دام تو افتاده تری می خواهم!

در زمین ریشه گرفتم که سر افراز شوم
بی تو خشکیدم و لطف تبری می خواهم!

اشعار مهدی فرجی

بیوگرافی مهدی فرجی

  • بهرام بهرامی حصاری
  • ۰
  • ۰

سخن به دلبری چهره‌ی گشاده رسید!
سلام کردی و گفتم حلال‌زاده رسید!

چنین که بوی تو مدهوش می‌کند ما را
عجب، که شهرت افسونگری به باده رسید!

چه بود فرق میان من و رقیب؟ چه بود؟
چقدر سخت گذشتم، چقدر ساده رسید...

به کوه بودن خود سخت دلخوشم، هرچند
هرآنچه بود به سنگ کنار جاده رسید...

خوشا که مرگ، جوانمرد بود و آخر کار
به دادِ عاشقِ هستی به باد داده رسید.

اشعار سجاد سامانی

  • بهرام بهرامی حصاری
  • ۰
  • ۰

تو که کوتاه و طلایی بکنی موها را.
منِ شاعر به چه تشبیه کنم یلدا را؟

مثل یک کودک مبهوت که مجبور شود
تا به نقاشی اش آبی نکشد دریا را.

حرف را می شود از حنجره بلعید و نگفت
وای اگر چشم بخواند غمِ نا پیدا را.

عطر تو شعر بلندی است رها در همه سو
کاش یک باد به کشفت برساند ما را.

تو همانی که شبی پر هیجان می آیی
تا فراری دهی از پنجره ها سرما را.

فال می گیرم و می خوانی و من می خندم
بنشین چای بخور خسته نباشی یارا.

اشعار مهدی فرجی

بیوگرافی مهدی فرجی

  • بهرام بهرامی حصاری
  • ۰
  • ۰

می آیی و حتمی شده پیدا شدن من!

در گستره ی خویش شکوفا شدن من!

✔ 

می آیی و با خیزش امواج ، چه غوغاست

در خویش فرو رفتن و دریا شدن من!

✔ 

تعبیر وجود منی و گرم عبورم

یک آینه مانده است به معنا شدن من!

✔ 

من گمشده در خواب تو ام ؛ ناشدنی نیست

در هستی سیّال تو ، پیدا شدن من!

✔ 

فربه شده قربانی و شمشیر تو رقصان

نزدیک شد از خویش مبرّا شدن من!

✔ 

این سان که به رقص آمده شمشیر ، محال است

از جمع شهیدان تو منها شدن من!

✔ 

در معبد خاموشی ام آوای که جاری است ؟

یعنی چه قدر مانده به بودا شدن من؟

 اشعار قربان ولیئی

  • بهرام بهرامی حصاری
  • ۰
  • ۰

او رفته سال‌هاست چه می‌خواستم چه شد!
این نیز بخت ماست چه می‌خواستم چه شد!

آن بی‌وفا که لحظه‌ای از من جدا نبود
حالا ببین کجاست، چه می‌خواستم چه شد!

ای کاش گفته بود که آن آخرین نگاه
پایان ماجراست، چه می‌خواستم چه شد!

گویا وصال دوست که بر من حرام بود
بر دیگران رواست چه می‌خواستم چه شد!

شعر مرا شنید و پسندید و گریه کرد
اما مرا نخواست چه می‌خواستم چه شد!

آغاز سال نو من و داغ فراق تو
عید است یا عزاست؟ چه می‌خواستم چه شد!

اشعار سجاد سامانی

  • بهرام بهرامی حصاری
  • ۰
  • ۰

جا می‌خورد از تردی ساق تو پرنده!
ایمان منی سست و ظریف و شکننده!


هم، چون کف امواج «خزر» چشم گریزی
هم، مثل شکوه «سبلان» خیره کننده!

می خواست مرا مرگ دهد آنکه نهاده ست
بر خوان لبان تو، مربای کشنده!

چون رشته ابریشم قالیچه شرقی ست
بر پوست شفاف تو رگ های خزنده!

غیر از تو که یک شاخه گل بین دو سیبی
چشم چه کسی دیده گل میوه دهنده؟

لب های تو اندوخته آب حیات است
اسراف نکن این همه در مصرف خنده!

ای قصه موعود هزار و یکمین شب
مشتاق تو هستند هزاران شنونده!

افسوس که چون اشک توان گذرم نیست
از گونه سرخ تو پل گریه و خنده!

اشعار غلامرضا طریقی

  • بهرام بهرامی حصاری
  • ۰
  • ۰

 

من و تو در دل همدیگریم و دور از هم.
چقدر خاطره داریم در مرور از هم.


دو ریل در دو مسیر مخالفیم و به هم
نمیرسیم بجز لحظه ی عبور از هم.


تو من، تو من، تو منی... من تو، من تو، من تو شدم
مگر که مرگ جدامان کند به زور از هم.


نه... تن نده پریِ من، تو وردها بلدی
بخوان که پاره شود بند بند تور از هم.


نه... مثل ریل نه... فکر دوباره آمدنیم
شبیه عقربه ها لحظه ی عبور از هم..

اشعار مهدی فرجی

بیوگرافی مهدی فرجی

  • بهرام بهرامی حصاری