جبر خفاشی که باید باشم اما نیستم!
می کند تلقین که من خفاشم اما نیستم!
✔
همچنان در دوزخِ فانوس سازی در به در!
شاکرِ نوری که خود می پاشم اما نیستم!
✔
پشتِ بوم سرنوشتم با مدادِ ادعا
کرده ام باور که یک نقاشم اما نیستم!
✔
خواستم باور کنم من آبشاری زنده ام
مثل فوّاره فرو می پاشم، اما نیستم!
✔
برکه ی صافم که از نیرنگ این خرچنگ ها
ماهیان را لانه ی پرخاشم اما نیستم!
✔
سوء مصرف که شدم، دانستم از شاعر شدن
هم ردیف میوه ی خشخاشم اما نیستم!
- ۰۴/۰۱/۱۰