آسمان می داند!
ابر می داند!
دشت هم می داند!
من نمی دانم!
که چه باید بکنم!
من کجای سفرِ بارانم؟
من کجایِ هوسِ خواندن یک گنجشکم؟
در دل همهمه ی جشنِ طلوعی دیگر!
*
صبح، آدم برفی
از کلاغی رازِ بودن خود را پرسید!
آسمان می داند!
ابر می داند!
دشت هم می داند!
من نمی دانم!
که چه باید بکنم!
من کجای سفرِ بارانم؟
من کجایِ هوسِ خواندن یک گنجشکم؟
در دل همهمه ی جشنِ طلوعی دیگر!
*
صبح، آدم برفی
از کلاغی رازِ بودن خود را پرسید!