زندگی جادوی خود را کرد!
من نخوابیدم ولی از دیدن یک برگ
در سحرگاهی که اعجاز تولد را
از طلسم برف تاریکی جدا می کرد،
یک علف ماندم
تا مبادا در سحرگاه طلوع رستگاری
لحظه ی موعودِ نابی که عقابِ انتقام خاک!
نوبتِ ما را به دنیا داد خواهد زد،
زیر بار منّتِ بودن
شانه ام از وزنِ گنجشکِ رسالت خم شده باشد!
*
من علف ماندم ولی روزی
مشتِ پوچِ سروها را باز خواهم کرد!
که فقط در این مهِ تلقین نمایانند.
*
من علف ماندم، که آنانند!
من همان سروم که ایشانند!