کتاب بهرام

مطالب علمی فرهنگی هنری

کتاب بهرام

مطالب علمی فرهنگی هنری

کتاب بهرام
طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات
  • ۶ اسفند ۰۳، ۰۵:۰۲ - ناشناس
    ok
  • ۱۷ آبان ۰۲، ۱۳:۴۷ - محسن
    😱🤮

۹ مطلب با موضوع «شعر :: غزل معاصر :: سجاد سامانی» ثبت شده است

  • ۰
  • ۰

تو پادشاهی و من مستمند دربارم!
مگر تو رحم کنی بر دو چشم خون‌بارم!

مرا اگر به جهنم بیفکنی ای دوست
هنوز نعره برآرم که دوستت دارم...

ردای عفو، برازندۀ بزرگی توست
وگرنه من به عذاب تو هم سزاوارم!

امید من به خطاپوشی تو آنقدر است
که در شمار نیاید گناه بسیارم!

تو را به فضل تو می‌خوانم و امیدم هست
اگر به قدر تمام جهان خطاکارم!

اشعار سجاد سامانی

  • بهرام بهرامی حصاری
  • ۰
  • ۰

سخن به دلبری چهره‌ی گشاده رسید!
سلام کردی و گفتم حلال‌زاده رسید!

چنین که بوی تو مدهوش می‌کند ما را
عجب، که شهرت افسونگری به باده رسید!

چه بود فرق میان من و رقیب؟ چه بود؟
چقدر سخت گذشتم، چقدر ساده رسید...

به کوه بودن خود سخت دلخوشم، هرچند
هرآنچه بود به سنگ کنار جاده رسید...

خوشا که مرگ، جوانمرد بود و آخر کار
به دادِ عاشقِ هستی به باد داده رسید.

اشعار سجاد سامانی

  • بهرام بهرامی حصاری
  • ۰
  • ۰

او رفته سال‌هاست چه می‌خواستم چه شد!
این نیز بخت ماست چه می‌خواستم چه شد!

آن بی‌وفا که لحظه‌ای از من جدا نبود
حالا ببین کجاست، چه می‌خواستم چه شد!

ای کاش گفته بود که آن آخرین نگاه
پایان ماجراست، چه می‌خواستم چه شد!

گویا وصال دوست که بر من حرام بود
بر دیگران رواست چه می‌خواستم چه شد!

شعر مرا شنید و پسندید و گریه کرد
اما مرا نخواست چه می‌خواستم چه شد!

آغاز سال نو من و داغ فراق تو
عید است یا عزاست؟ چه می‌خواستم چه شد!

اشعار سجاد سامانی

  • بهرام بهرامی حصاری
  • ۰
  • ۰

با زبان گریه از دنیا شکایت می‌کنم!
از لب خندان مردم نیز، حیرت می‌کنم!

از گِلی دیگر مرا شاید پدید آورده‌اند
در کنار دیگران احساس غربت می‌کنم!

جان شیرین را فدای عشق کردم، خوب شد
من به هر کس دشمنم باشد محبت می‌کنم!

سرگذشتم بس که غمگین است حتی سنگ‌ها
اشک می‌ریزند تا از خویش صحبت می‌کنم!

بهترین نعمت سکوت است و من ِ بی‌همزبان
با زبان واکردنم کفران نعمت می‌کنم.!

اشعار سجاد سامانی

  • بهرام بهرامی حصاری
  • ۰
  • ۰

تو پادشاهی و من مستمند دربارم!
مگر تو رحم کنی بر دو چشم خونبارم!


مرا اگر به جهنّم بیفکنی ای دوست
هنوز نعره برآرم که دوستت دارم!


ردای عفو برازنده ی بزرگی توست
وگرنه من به عذاب تو هم سزاوارم!


امید من به خطاپوشی تو آنقدر است
که در شمار نیاید گناه بسیارم!


تو را به فضل تو می خوانم و امیدم هست
اگر به قدر تمام جهان خطاکارم!

سجّاد سامانی

نقد این غزل:

این غزل از سجاد سامانی به زیبایی و عمق عواطف عاشقانه پرداخته است. 

محتوا و معنا:
- بیت اول: شاعر به تفاوت موقعیت خود با محبوب اشاره کرده و از او درخواست رحمت می‌کند.

  • بهرام بهرامی حصاری
  • ۰
  • ۰

با منِ دردآشنا، ناآشنایی بیش از این؟
ای وفادار رقیبان، بی وفایی بیش از این؟

گرم احساس منی، سرگرم یاد دیگران
من کجا از وصل خشنودم، جدایی بیش از این؟

موجی و بر تکه سنگی خرد، سیلی می زنی
با به خاک افتادگان، زورآزمایی بیش از این؟

زاهد دلسنگ را از گوشه ی محراب خود
ساکن میخانه کردی، دلربایی بیش از این؟

پیش از این زنجیر صدها غم به پایم بسته بود
حال، تنها بنده ی عشقم، رهایی بیش از این؟

سجاد سامانی

  • بهرام بهرامی حصاری
  • ۰
  • ۰

آهندل خودشیفته‌ی کافر مغرور!
دور است که یادی کند از عاشق مهجور ...


می‌گفت: در این شهر، که دلباخته‌ام نیست؟
آنقدر که محبوبم و آنقدر که مشهور


گفتم که تو منظور من از اینهمه شعری
مغرور، نگاهی به من انداخت که: منظور؟!


من شاعر دوران کهن بودم و آن مست
آمد به مزار من و برخاستم از گور


بار دگرش دیدم و در نامه نوشتم:
نزدیک رقیبانی و می‌بوسمت از‌ دور ...


بر عاشق دل‌نازک خود رحم نکردی
آهندل خودشیفته‌ی کافر مغرور!
سجّاد سامانی

  • بهرام بهرامی حصاری
  • ۰
  • ۰

گفتم فراق را به صبوری دوا کنم

 صبرم زیاد نیست، چرا ادّعا کنم؟

 ♥️♥️

بوسیدمش ز دور و چنین مستم از غرور

 گر بوسه بر لبش بگذارم چه ها کنم

 ♥️♥️

گفتم به قول خویش وفا کن، جواب داد

 کی قول داده ام که بخواهم وفا کنم؟

 ♥️♥️

بیم فراق دارم و باید به شوق وصل

 شب تا سحر نماز بخوانم، دعا کنم...

 ♥️♥️

اشکی نمانده است که جاری کنم ز چشم

 جانی نمانده است که دیگر فدا کنم

 ♥️♥️

ای عشق، من که عقل خود از دست داده ام،

 دیوانه ام مگر که تو را هم رها کنم؟

 ♥️♥️

زاهد به ذوق آمده از شعر من ولی

 ننگا به من که ذوقی از این مرحبا کنم

 سجّاد سامانی

  • بهرام بهرامی حصاری
  • ۰
  • ۰
به دامان تو ای پایان و ای آغاز برگشتم
 پر و بالی تکاندم، خسته از پرواز برگشتم
 
به سویت آمدم تا خود بگویم راز عشقم را
 دل از شرمندگی پر بود و بی ابراز برگشتم
 
مرا چون موج دوری از تو ممکن نیست ای ساحل
 هزاران بار ترکت کردم امّا باز برگشتم
 
نه مثل ساحرم پستم نه چون پیغمبران والا
 عصا انداختم بی سحر و بی اعجاز برگشتم
 
دل از بیهوده گردی های سابق کندم و چون گرد
 به دامان تو ای پایان و ای آغاز برگشتم
 سجّاد سامانی
نقد این غزل زیبا:

غزل «به دامان تو ای پایان و ای آغاز برگشتم» از سجّاد سامانی به زیبایی احساسات عمیق شاعر را از عشق و بازگشت به معشوق به تصویر می‌کشد. 

1. محتوا و معنا:

  • بهرام بهرامی حصاری