کتاب بهرام

مطالب علمی فرهنگی هنری

کتاب بهرام

مطالب علمی فرهنگی هنری

کتاب بهرام
طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات
  • ۶ اسفند ۰۳، ۰۵:۰۲ - ناشناس
    ok
  • ۱۷ آبان ۰۲، ۱۳:۴۷ - محسن
    😱🤮

۸ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «غلامرضا طریقی» ثبت شده است

  • ۰
  • ۰

یا می‌گذری از من یا راه نمی‌آیی!
چون قد بلند خود، کوتاه نمی‌آیی!

با روز قرار تو رد می‌شوم از هفته
با اینکه تو مدت هاست هر ماه، نمی‌آیی!

چون ابر که بی باران… یا قبله بی‌ایمان
هرگاه که می‌آیی، دلخواه، نمی‌آیی!

مهتاب منی اما چندی است که پیوسته
بر روی زمین هستی از ماه نمی‌آیی!

صد باد می‌آمیزند، در جسم تو می‌ریزند
تا اینکه تو چون توفان، ناگاه نمی‌آیی!

اشعار غلامرضا طریقی

  • بهرام بهرامی حصاری
  • ۰
  • ۰

این مهم نیست که دل تازه مسلمان شده است!
که به عشق تو بشر قاری قرآن شده است!

مثل من باغچه خانه هم از دوری تو
بس که غم خورده و لاغر شده گلدان شده است!

بس که هر تکه آن با هوسی رفت، دلم
نسخه دیگری از نقشه ایران شده است!

بی شک آن شیخ که از چشم تو مَنعم می‌کرد
خبر از آمدنت داشت که پنهان شده است!

عشق مهمان عزیزی ست که با رفتن او
نرده پنجره‌ها میله زندان شده است!

عشق زاییده بلخ است و مقیم شیراز
چون نشد کارگر آواره تهران شده است!

عشق دانشکده‌ تجربه انسان‌هاست
گر چه چندی ست پر از طفل دبستان شده است!

هر نو آموخته در عالم خود مجنون است
روزگاری ست که دیوانه فراوان شده است!

ای که از کوچه معشوقه ما می‌گذری
بر حذر باش که این کوچه خیابان شده است!

اشعار غلامرضا طریقی

  • بهرام بهرامی حصاری
  • ۰
  • ۰

جا می‌خورد از تردی ساق تو پرنده!
ایمان منی سست و ظریف و شکننده!


هم، چون کف امواج «خزر» چشم گریزی
هم، مثل شکوه «سبلان» خیره کننده!

می خواست مرا مرگ دهد آنکه نهاده ست
بر خوان لبان تو، مربای کشنده!

چون رشته ابریشم قالیچه شرقی ست
بر پوست شفاف تو رگ های خزنده!

غیر از تو که یک شاخه گل بین دو سیبی
چشم چه کسی دیده گل میوه دهنده؟

لب های تو اندوخته آب حیات است
اسراف نکن این همه در مصرف خنده!

ای قصه موعود هزار و یکمین شب
مشتاق تو هستند هزاران شنونده!

افسوس که چون اشک توان گذرم نیست
از گونه سرخ تو پل گریه و خنده!

اشعار غلامرضا طریقی

  • بهرام بهرامی حصاری
  • ۰
  • ۰

هر شب برای من دو سه ـ رویا می آوری!

خورشیدی و ستاره بـــــه دنیا می آوری!

با یک پیاله آب خوش و چند پُک هوا

مثل گذشته، حال مرا جا می آوری!

تنها معلّمی تو که از این همه کتاب

زنگ حساب دفتــر انشا می آوری!

در آیه ی نخست اشارات هر شبت

«والّیل» را به خاطر لیلا می آوری!

گاهی مرا کــــــه در دل تو جـــا نداشتم

می خوانی و بهانه ی بی جا می آوری!

با این که با اشاره به خشکیدن درخت

در بین وعده های خود «امّا» می آوری!

من کـودکانه منتظر سیب هستم و

هر شب دلم خوش است که فردا می آوری!

اشعار غلامرضا طریقی

  • بهرام بهرامی حصاری
  • ۰
  • ۰

تــا کی از یوسف و آن پیرزن تــــر دامن!

 قصه سر هم بکنم تا تو بخوابی با من!

 تا کی انکار کنم عشق زلیخایی را

 تـا مجوز بستانـد غــزلــم الزامن!

 بی گمان لایق یک قطره لجن خواهم شد

 اگــــر انکـار کنــــم هیبت دریـــــــــا را من!

 عشق آن جغجغه ای نیست که مجنون برداشت

تا کــــــه سرگـرم شود بــــــا زدَنَش صدها «من»!

 چند قرن است به عشق سریال مجنون

غرق در خواب و خیالند همه ، حتا من!

 ای که از قصه ی تو این همه انسان خوابند

داوری کــو؟ کـــــــه بگوید تو محقّی یا من؟!

 عشق ، عصیان زلیخاست نه !حُسن یوسف!

قصه ای بیش نبود آنچــــه تـــــــو گفتی با من!

اشعار غلامرضا طریقی

  • بهرام بهرامی حصاری
  • ۰
  • ۰

مرا بخوان که حروفم پر از عسل بشود!

مرا بخواه که هر قطعه ام غــــزل بشود!

♥️♥️

مرا بخوان که پس از این همه "الهه ناز"

دوباره ورد زبانــــــــم "اتل متل" بشود!

♥️♥️

سیاه چشم! فنا کن سپید را مگذار

که محتوای غـــزل نیز مبتذل بشود!

♥️♥️

 

هـزار وعده بـه من داده ای بگــو چـــه کنم؟

که دست کم یکی از وعده ها عمل بشود؟!

♥️♥️

قسم به عشق! به فتوای دل گناهی نیست

اگـــر بــــه دست تـــــو نامحرمی بغل بشود!

♥️♥️

بیــــــا و مسئله هـــا را ز راه دل حل کن

که در تمام جهان این سخن مثل بشود:

♥️♥️

اساس علم ریاضی به باد خواهد رفت

اگر که مسئله ها عاشقانه حل بشود!

اشعار غلامرضا طریقی

  • بهرام بهرامی حصاری
  • ۰
  • ۰

گرچــــه هنگام سفــر جاده ها جانکاه اند!

روی نقشه ، همه ی فاصله ها کوتاه اند!

☆☂

فاصله بین من و شهر شما یک وجب است

نقشه ها وقتی از این فاصله ها می کاهند!

☆☂

من که از خود خبرم نیست چه قیدی دارم؟

جمله های خبــــری قید مکان میخواهند!

☆☂

راهــــی شهر شما میشوم از راه خیال

بی خیالان چه بخواهند چه نه ؛ گمراهند!

☆☂

شهر پــُر می شود از اهل جنــون برج بـه برج

"مهر" خواهان شما "مشتری " هر "ماه " اند!

☆☂

بــه "نظامــی" برسانید کــــه در نسخــــه ی ما

خسروان برده ی کت بسته ی شیرین شاه اند!

☆☂

چند قرن است که خرما به نخیل است و هنوز

دستــــهای  طلب  از  چیـــدن  آن  کـوتاهـــند!

اشعار غلامرضا طریقی

  • بهرام بهرامی حصاری
  • ۰
  • ۰

غزل، این قالب شعری کهن و فاخر، همواره جایگاه ویژه‌ای در ادبیات فارسی داشته است. با ورود به دوران معاصر، غزل نه تنها از اهمیت خود نکاست، بلکه با تغییرات و تحولات بسیاری مواجه شد که آن را باز هم زنده‌تر و پویاتر کرد. شاعران معاصر با بهره‌گیری از زبان و اندیشه‌های نوین، توانستند غزل را به شکلی جدید و جذاب بازآفرینی کنند. این تحولات نه تنها در ساختار و فرم غزل، بلکه در مضامین و مفاهیم آن نیز قابل مشاهده است.

با وجود همه‌ی این پیشرفت‌ها و نوآوری‌ها، غزل معاصر هنوز تا رسیدن به کمال مطلوب و سر منزل موعود راه درازی در پیش دارد. برخی چالش‌ها و مسائل همچنان باقی مانده‌اند که نیازمند توجه و تلاش بیشتر شاعران و منتقدان ادبی است. از جمله می‌توان به نیاز به تعمیق بیشتر در مضامین، یافتن زبانی تازه و متناسب با زمانه، و همچنین حفظ تعادل میان سنت و نوآوری اشاره کرد.

در شعر فارسی، عناصر طبیعی همواره نقشی برجسته داشته‌اند و به عنوان ابزارهایی برای بیان احساسات و افکار شاعران مورد استفاده قرار گرفته‌اند. غزل معاصر نیز از این قاعده مستثنی نیست و طبیعت همچنان حضوری پررنگ در این قالب شعری دارد. عناصری همچون دریا، ساحل و توفان به عنوان نمادهایی پویا و چندوجهی در غزل معاصر مطرح می‌شوند، که هر یک با بار معنایی خاص خود به غنای مفاهیم و تصاویر شعری کمک می‌کنند. دریا با عمق بی‌پایان و جنبش‌های مستمرش، نمادی از احساسات ژرف انسان و تحولات روحی است؛ ساحل به عنوان مرزی میان ثبات و تغییر، محلی برای تلاقی آرامش و ناآرامی‌هاست؛ و توفان با قدرت و هیبت خود، نمایانگر لحظات بحرانی و تحولات بنیادین در زندگی فردی و اجتماعی می‌باشد.

در این مقاله، به بررسی چگونگی بهره‌گیری شاعران معاصر از این عناصر طبیعی پرداخته و نقش آن‌ها را در ایجاد تصاویر بدیع و مفاهیم عمیق‌تر در غزل معاصر تحلیل خواهیم کرد. هدف ما این است که نشان دهیم چگونه حضور پویا و معنادار این عناصر طبیعی نه تنها به زیبایی‌شناسی شعر افزوده، بلکه به بیان مؤثرتر احساسات و تفکرات شاعرانه نیز کمک کرده است.

ஜ۩۞۩ஜஜ۩۞۩ஜஜ۩۞۩ஜ

دریا در شعر شاعران معاصر

*

آن ماهی ام که گوشه ای از حوض، مرده ام
بیچاره آن دلی که به دریا سپرده ام

(میلاد عرفان پور)

*

مثل عشقی که به داد دل تنها نرسد
ترسم این است که این رود به دریا نرسد

(عبدالجبار کاکائی)

*

تو پری باشی و تا آن سوی دریا بروی
من به سودای تو یک مرغ مهاجر باشم

(غلامرضا طریقی)

*

  • بهرام بهرامی حصاری