کتاب بهرام

مطالب علمی فرهنگی هنری

کتاب بهرام

مطالب علمی فرهنگی هنری

کتاب بهرام
طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات
  • ۶ اسفند ۰۳، ۰۵:۰۲ - ناشناس
    ok
  • ۱۷ آبان ۰۲، ۱۳:۴۷ - محسن
    😱🤮

۲۷ مطلب با موضوع «شعر :: نیمایی» ثبت شده است

  • ۰
  • ۰

از سبز به سبز          
من در این تاریکی          
فکر یک بره روشن هستم          
که بیاید علف خستگی‌ام را بچرد.

         
من در این تاریکی          
امتداد تر بازوهایم را          
زیر بارانی می‌بینم          
که دعاهای نخستین بشر را تر کرد.

         
من در این تاریکی          
درگشودم به چمن‌های قدیم،          
به طلایی‌هایی، که به دیوار اساطیر تماشا کردیم.

 
من در این تاریکی          
ریشه‌ها را دیدم          
و برای بته نورس مرگ، آب را معنی کردم.
          
سهراب سپهری

  • بهرام بهرامی حصاری
  • ۰
  • ۰

مرا ببخش اگر واژه‌های معصومم
خبررسان خبرهای ناگوار شدند

خبر درشت، خبر سنگدل، خبر این بود:
پرنده‌ها همه در آسمان غبار شدند...

سعیدبیابانکی

  • بهرام بهرامی حصاری
  • ۰
  • ۰

ابلیس شبی رفت به بالین جوانی
آراسته با شکل مهیبی سر و بر را
 
گفتا که: «منم مرگ و اگر خواهی زنهار
باید بگزینی تو یکی زین سه خطر را
 
یا آن پدر پیر خودت را بکشی زار
یا بشکنی از خواهر خود سینه و سر را
 
  • بهرام بهرامی حصاری
  • ۰
  • ۰

آیینه چون شکست
قابی سیاه و خالی
از او به جای ماند
با یاد دل که آینه ای بود
در خود گریستم
بی آینه چگونه درین قاب زیستم

اشعار فریدون مشیری

  • بهرام بهرامی حصاری
  • ۰
  • ۰

از روی پلک شب
شب سرشاری بود.
رود از پای صنوبرها، تا فراترها رفت.
دره مهتاب اندود، و چنان روشن کوه، که خدا پیدا بود.
در بلندی‌ها، ما
دورها گم، سطح‌ها شسته، و نگاه از همه شب نازک‌تر.
دست‌هایت، ساقه سبز پیامی را می‌داد به من
و سفالینه‌ انس، با نفس‌هایت آهسته ترک می‌خورد

  • بهرام بهرامی حصاری
  • ۰
  • ۰

آفتابی
صدای آب می آید ، مگر در نهر تنهایی چه می شویند؟
لباس لحظه ها پاک است.
میان آفتاب هشتم دی ماه
طنین برف ، نخ های تماشا ، چکه های وقت.
طراوت روی آجرهاست، روی استخوان روز.
چه می خواهیم؟
بخار فصل گرد واژه های ماست.

  • بهرام بهرامی حصاری
  • ۰
  • ۰

آب
آب را گل نکنیم:
در فرودست انگار، کفتری می‌خورد آب.
یا که در بیشه دور، سیرهٔی پر می‌شوید.
یا در آبادی، کوزهٔی پر می‌گردد.
آب را گل نکنیم:
شاید این آب روان، می‌رود پای سپیداری، تا فرو شوید اندوه دلی.
دست درویشی شاید، نان خشکیده فرو برده در آب.
زن زیبایی آمد لب رود،
آب را گل نکنیم:
روی زیبا دو برابر شده است.

  • بهرام بهرامی حصاری