کتاب بهرام

مطالب علمی فرهنگی هنری

کتاب بهرام

مطالب علمی فرهنگی هنری

کتاب بهرام
طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات
  • ۶ اسفند ۰۳، ۰۵:۰۲ - ناشناس
    ok
  • ۱۷ آبان ۰۲، ۱۳:۴۷ - محسن
    😱🤮

۶ مطلب با موضوع «داستان :: داستان طنز» ثبت شده است

  • ۰
  • ۰

ضرب‌المثل معروف "ماست‌ها را کیسه کردن" به معنای ترسیدن است و زمانی به کار می‌رود که فردی از شنیدن خبری یا هشداری به وحشت افتاده و برای جلوگیری از خطر، اقدام فوری می‌کند. به این حالت گفته می‌شود که فلانی "ماستش را کیسه کرد".

در تاریخ آمده است که در زمان سلطنت مظفرالدین شاه قاجار، قیمت ماست به طور ناگهانی افزایش یافت. ماست که غذای اصلی و قوت روزانه مردم بود، به یکباره گران شد و مردم از این گرانی اعتراض کردند. شاه دستور داد که قیمت ماست کاهش یابد و به قیمت قبل بازگردد؛ اما فروشندگان ماست به دستورات شاه توجه نکردند و در نهایت قیمت ماست کاهش نیافت.

در این زمان، فردی قدرتمند به نام مختارالسلطنه در تهران حضور داشت که برای رسیدگی به اوضاع آشفته آن دوران، رئیس نظمیه تهران شده بود. به دستور شاه، مختارالسلطنه تصمیم گرفت که قیمت ماست را تثبیت کند.

چند ماه بعد، اوضاع کمی آرام شد. اما مختارالسلطنه که فردی پیگیر بود، به این آرامش مشکوک شد و تصمیم گرفت تا به طور غیررسمی و با لباس معمولی به دکان‌های ماست‌فروشی رفته و ببیند که ماست را با چه قیمتی به مردم می‌فروشند.

  • بهرام بهرامی حصاری
  • ۰
  • ۰

داستان “لباس جدید پادشاه” (The Emperor’s New Clothes) اثر هانس کریستین اندرسن یکی از داستان‌های معروف و محبوب ادبیات کودکان است که به نقد جامعه و رفتارهای انسانی می‌پردازد. این داستان به‌طور خلاصه شامل موارد زیر است:

خلاصه داستان

در یک پادشاهی دور، پادشاهی بسیار مغرور و خودخواه وجود داشت که تنها به لباس‌هایش اهمیت می‌داد و به زیبایی ظاهری خود بسیار می‌بالید. او هر روز لباس‌های جدیدی می‌پوشید و هیچ چیز برایش مهم‌تر از این نبود که چه لباسی بر تن دارد.

  • بهرام بهرامی حصاری
  • ۰
  • ۰

یک روز ملا نصر الدین برای تعمیر بام خانه خود مجبور شد مصالح ساختمانی را بر پشت الاغ بگذارد و به بالای پشت بام ببرد. الاغ هم به سختی از پله ها بالا رفت. ملا مصالح ساختمانی را از دوش الاغ برداشت و سپس الاغ را بطرف پایین هدایت کرد. ملا نمی دانست که خر از پله بالا می رود، ولی به هیچ وجه از پله پایین نمی آید. هر کاری کرد، الاغ از پله پایین نیامد. ملا  الاغ را رها کرد و به خانه آمد که استراحت کند.

در همین موقع دید الاغ دارد روی پشت بام بالا و پایین می پرد.

  • بهرام بهرامی حصاری
  • ۰
  • ۰

ﻣﺮﺩﯼ ﺷﺒﯽ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺧﺎﻧﻪ ﺍﯼ ﺭﻭﺳﺘﺎﯾﯽ ﻣﯽ ﮔﺬﺭﺍﻧﺪ ...؛
ﭘﻨﺠﺮﻩ ﻫﺎﯼ ﺍﺗﺎﻕ ﺑﺎﺯ ﻧﻤﯽ ﺷﺪ.
ﻧﯿﻤﻪ ﺷﺐ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﺧﻔﮕﯽ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺩﺭ ﺗﺎﺭﯾﮑﯽ ﺑﻪ ﺳﻮﯼ ﭘﻨﺠﺮﻩ ﺭﻓﺖ ﺍﻣﺎ ﻧﻤﯽ
ﺗﻮﺍﻧﺴﺖ ﺁﻥ ﺭﺍ ﺑﺎﺯ ﮐﻨﺪ.
ﺑﺎ ﻣﺸﺖ ﺑﻪ ﺷﯿﺸﻪ ﭘﻨﺠﺮﻩ ﮐﻮﺑﯿﺪ، ﻫﺠﻮﻡ ﻫﻮﺍﯼ ﺗﺎﺯﻩ ﺭﺍ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﮐﺮﺩ


ﻭ ﺳﺮﺍﺳﺮ ﺷﺐ ﺭﺍ ﺭﺍﺣﺖ ﺧﻮﺍﺑﯿﺪ.
ﺻﺒﺢ ﺭﻭﺯ ﺑﻌﺪ

  • بهرام بهرامی حصاری
  • ۰
  • ۰

جوانی می خواست زن بگیرد به پیرزنی سفارش کرد تا برای او دختری پیدا کند. پیرزن به جستجو پرداخت، دختری را پیدا کرد و به جوان معرفی کرد وگفت این دختر از هر جهت سعادت شما را در زندگی فراهم خواهد کرد.

جوان گفت: شنیده ام قد او کوتاه است
پیرزن گفت:اتفاقا این صفت بسیار خوبی است، زیرا لباس های خانم ارزان تر تمام می شود

جوان گفت: شنیده ام زبانش هم لکنت دارد
پیرزن گفت:

  • بهرام بهرامی حصاری
  • ۰
  • ۰

مرد داشت روزنامه میخوند، زنش با ماهی تابه زد تو سرش!
مرد گفت: چرا اینجوری میکنی؟
زنش گفت: سامانتا کیه؟ اسمش رو این کاغذه نوشته شده؟!تو شلوارت پیدا کردم!!!
مرد گفت: دو روز پیش تو مسابقه اسب سواری سر یه اسب شرط بندی کردم اسمش سامانتا بود!
نتیجه اخلاقی: زنها زود قضاوت میکنند!!

روز بعد

  • بهرام بهرامی حصاری