آسمان می داند!
ابر می داند!
دشت هم می داند!
من نمی دانم!
که چه باید بکنم!
من کجای سفرِ بارانم؟
من کجایِ هوسِ خواندن یک گنجشکم؟
در دل همهمه ی جشنِ طلوعی دیگر!
*
صبح، آدم برفی
از کلاغی رازِ بودن خود را پرسید!
آسمان می داند!
ابر می داند!
دشت هم می داند!
من نمی دانم!
که چه باید بکنم!
من کجای سفرِ بارانم؟
من کجایِ هوسِ خواندن یک گنجشکم؟
در دل همهمه ی جشنِ طلوعی دیگر!
*
صبح، آدم برفی
از کلاغی رازِ بودن خود را پرسید!
دیگر چگونه در مسیر عشق خودسازی کنم؟
وقتی که مجبورم برقصم! خیمه شب بازی کنم!
✔
وقتی برای زنده ماندن در میان خوب ها!
ساز دلم را کوک باید با هر آوازی کنم!
✔
از مار به عقرب فراری هستم از عقرب به مار!
در این جهنم کی دگردیسی و پروازی کنم؟
✔
پروانگی جرم است چون، باید میان تاجران
هم کرم پیله باشم و، هم این که بزّازی کنم!
✔
کاج همیشه سبزم اما در میان تاک ها!
کی می توانم سمت آزادی سرافرازی کنم؟
✔
دنیا به من خیلی بدهکار است و دستش خالی است!
با او نه! با نفس خودم، باید که لجبازی کنم!
✔
مرگی بدهکار است و می گوید که خواهش هم بکن!
عمری که می باید تلف، در حسرت نازی کنم!
از ترس اینکه ما مبادا نیستی پیدا کنیم!
رفتیم تا عمق فضا، تا چیستی پیدا کنیم!
✔
رفتیم تا شاید جواب پرسشی دیرینه را
- ای دست بازیگر بگو که کیستی؟ - پیدا کنیم!
✔
هر ماهواره یک تفال بود با این آرزو:
- ای چرخ مینا تو چرا آبیستی؟! - پیدا کنیم.
✔
رفتیم و با دستان خالی همچنان! برگشته ایم.
بی آنکه در درس حقیقت! بیستی پیدا کنیم!
✔
چون شازده دنبال گل، سیاره ها را گشته ایم،
شاید که نام خویش را در لیستی پیدا کنیم!
✔
گاهی فرستادیم و گاهی گوش دادیم ای دریغ!
پیغامِ : - ای انسان تو تنها نیستی! - پیدا کنیم.
✔
ما را رها کردند در سیاره ای در ناکجا
با چشم خوش بینی گل همزیستی پیدا کنیم!
بهرام بهرامی
شعر “هم مرگ بر جهان شما نیز بگذرد” اثر سیف برغانی، یکی از نمونههای بارز ادبیات فارسی است که با عمق فلسفی و زیبایی بینظیرش، مخاطب را به تفکر و تأمل در مورد گذر زمان و ناپایداری زندگی دعوت میکند. این شعر، با زبانی ساده اما پرمعنا، به بررسی چالشها و مصائب انسانی میپردازد و نشان میدهد که چگونه قدرت، زیبایی و حتی زندگی در نهایت به زوال میرسند.
هم مرگ بر جهان شما نیز بگذرد،
هم رونق زمان شما نیز بگذرد.
✔
وین بوم محنت از پی آن تا کند خراب،
بر دولت آشیان شما نیز بگذرد.
✔
باد خزان نکبت ایام ناگهان
بر باغ و بوستان شما نیز بگذرد.
✔
آب اجل که هست گلوگیر خاص و عام،
بر حلق و بر دهان شما نیز بگذرد.
✔
تفسیر رباعی شمارهٔ ۱۶۸ خیام
متن شعر:
تا چند حدیث پنج و چار ای ساقی
مشکل چه یکی چه صد هزار ای ساقی
خاکیم همه، چنگ بساز ای ساقی
بادیم همه، باده بیار ای ساقی
تفسیر و تحلیل شعر:
این رباعی خیام به موضوعاتی چون زندگی، مرگ، و لذتجویی در دنیای فانی میپردازد. خیام با زبانی ساده و در عین حال عمیق، به ما یادآوری میکند که زندگی کوتاه و ناپایدار است و باید از لحظات آن بهرهبرداری کنیم. بیایید هر بیت را به تفصیل بررسی کنیم:
بیت اول:
تا چند حدیث پنج و چار ای ساقی
مشکل چه یکی چه صد هزار ای ساقی
تفسیر رباعی شمارهٔ ۱۶۹ خیام
متن شعر:
چندان که نگاه میکنم هر سویی
در باغ روانست ز کوثر جویی
صحرا چو بهشت است ز کوثر گم گوی
بنشین به بهشت با بهشتی رویی
تفسیر و تحلیل شعر:
این رباعی خیام به زیباییهای زندگی دنیوی و لذتهای آن اشاره دارد و به نوعی به نقد تصورات سنتی از بهشت میپردازد. خیام با استفاده از تصاویری زیبا و شاعرانه، به ما یادآوری میکند که بهشت واقعی میتواند در همین دنیا و در میان زیباییهای طبیعی و لذتهای آن یافت شود. بیایید هر بیت را به تفصیل بررسی کنیم:
بیت اول:
چندان که نگاه میکنم هر سویی
در باغ روانست ز کوثر جویی
تفسیر رباعی شمارهٔ ۱۷۴ خیام
متن شعر:
گر آمدنم بخود بدی نامدمی
ور نیز شدن بمن بدی کی شدمی
به زان نبدی که اندر این دیر خراب
نه آمدمی نه شدمی نه بدمی
تفسیر و تحلیل شعر:
این رباعی از خیام، به بررسی وجود و عدم و مفهوم زندگی میپردازد. در این شعر، خیام به نوعی به وجود خود و وضعیت انسان در جهان اشاره میکند. بیایید هر بیت را به طور جداگانه تحلیل کنیم:
رباعی شمارهٔ ۱۷۷ :
هان کوزه گرا بپای اگر هشیاری
تا چند کنی بر گل مردم خواری
انگشت فریدون و کف کیخسرو
بر چرخ نهاده! چه می پنداری؟
حکایت
شبی پروانهای با شمع شد جفت
چو آتش در فتادش، خویش را گفت:
«که پیش از تجربت چون دوست گیری
بنه گردن، که پیش دوست میری.
سخن در دوستداری آزمودست
کز ایشان نیز ما را رنج بودست.
دل من زان کسی یاری پذیرد
که چون در پای افتم، دست گیرد.
در این منزل نبینی دوستداری
که گر کاری فتد، آید به کاری.
چنینها دوستی را خود نشاید
که اندر دوستی یک هفته پاید.»
معنی شعر: شبی، پروانهای به شمعی نزدیک شد و به سرعت جلب نور آن شد. در دل خود گفت: «پیش از آنکه تجربیات تلخ خود را فراموش کنم و دوست را در آغوش بگیرم، باید گردن خود را به خطر بیفکنم، زیرا در دوستی همیشه باید آمادگی پذیرش دشواریها را داشته باشی.» او به یاد آورد که از دوستانش نیز رنجهایی را متحمل شده است. پروانه با خود اندیشید که دل او تنها میتواند از کسی یاری بگیرد که در زمان دشواریها، دستش را بگیرد و حمایت کند. او به این نتیجه رسید که در این دنیای پر از ناامیدی، دوستی واقعی را نمیتوان در لحظات سختی پیدا کرد. زیرا دوستی که تنها یک هفته در کنار تو بماند، شایسته دوستی نیست.
متن شعر زیرخاک:
آنجا کجاست؟ آخر دنیاست زیر خاک
آنجا دوباره یک نفر از ماست زیر خاک
☆
حال کداممان به گمان تو بهتر است؟
ما با همیم و او تک و تنهاست زیر خاک
☆
دلداری ام به دیدن فردا چه می دهی
وقتی امید دیدن فرداست زیر خاک؟
☆
از دیده خون چگونه نبارند بر زمین
آنها که پاره ی تن آنهاست زیر خاک؟
☆
این باغ را که با گل ما رونقی گرفت
گلچین باسلیقه ای آراست زیر خاک
☆
از من اگر نشانی سرراست خواستی
دادم تو را نشانی سرراست زیر خاک
☆
از دست رفت جان عزیزم به جان تو
گفتی کجاست جان تو؟ آنجاست زیر خاک
وحید عیدگاه
نقد غزل:
این شعر به خوبی با استفاده از سوالات مکرر و تصاویر قوی به بررسی موضوعاتی چون مرگ، از دست رفتن و یادبود پرداخته است. هر بیت به صورت مستقل یک لایه از مفهوم نهایی را نمایان میکند و به مرور، تصویر نهایی و جامعتری از "زیر خاک" ارائه میدهد.
1. محتوا و معنا: