کتاب بهرام

مطالب علمی فرهنگی هنری

کتاب بهرام

مطالب علمی فرهنگی هنری

کتاب بهرام
طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات
  • ۶ اسفند ۰۳، ۰۵:۰۲ - ناشناس
    ok
  • ۱۷ آبان ۰۲، ۱۳:۴۷ - محسن
    😱🤮

۷۲ مطلب با موضوع «شعر :: شعرهای با موضوع شرح حال» ثبت شده است

  • ۰
  • ۰

مرا باش! از تنفر از قفس ها باز می خوانم!

تمام عمر می لولم، و از پرواز می خوانم!

تعارف می شود وقتی به من، آن وقت می فهمم

که من از لاعلاجی مرگ را آغاز می خوانم!

همیشه مشکل از آواز خواندن بود و می گفتم

برای گوش های کر، چرا آواز می خوانم؟

من آن بن بست تاریکم، که از بی عابری با خود

غزل از عیبِ زشتی های چشم انداز، می خوانم.

حقیقت نعره ی شیر است و همچون کبکِ سر در برف

هر آنچه من نمی بینم آن را راز می خوانم!

جهان درد شنیدن دارد و من درد نالیدن

شدم آهنگ خوانی که، برای ساز می خوانم!

بهرام بهرامی

  • بهرام بهرامی حصاری
  • ۰
  • ۰

جبر خفاشی که باید باشم اما نیستم!

می کند تلقین که من خفاشم اما نیستم!

همچنان در دوزخِ فانوس سازی در به در!

شاکرِ نوری که خود می پاشم اما نیستم!

پشتِ بوم سرنوشتم با مدادِ ادعا

کرده ام باور که یک نقاشم اما نیستم!

خواستم باور کنم من آبشاری زنده ام

مثل فوّاره فرو می پاشم، اما نیستم!

برکه ی صافم که از نیرنگ این خرچنگ ها

ماهیان را لانه ی پرخاشم اما نیستم!

سوء مصرف که شدم، دانستم از شاعر شدن

هم ردیف میوه ی خشخاشم اما نیستم!

بهرام بهرامی

  • بهرام بهرامی حصاری
  • ۰
  • ۰

زندگی جادوی خود را کرد!

من نخوابیدم ولی از دیدن یک برگ

در سحرگاهی که اعجاز تولد را

از طلسم برف تاریکی جدا می کرد،

یک علف ماندم

تا مبادا در سحرگاه طلوع رستگاری 

لحظه ی موعودِ نابی که عقابِ انتقام خاک!

نوبتِ ما را به دنیا داد خواهد زد،

زیر بار منّتِ بودن

شانه ام از وزنِ گنجشکِ رسالت خم شده باشد!

*

من علف ماندم ولی روزی

مشتِ پوچِ سروها را باز خواهم کرد!

که فقط در این مهِ تلقین نمایانند.

*

من علف ماندم، که آنانند!

من همان سروم که ایشانند!

بهرام بهرامی

  • بهرام بهرامی حصاری
  • ۰
  • ۰

من همان ابرم که بر یک خار می بارم هنوز!

چاره ام مرگ است و عشق زندگی دارم هنوز!

من سکوتم را خودم را با غزل آلوده ام!

رستگاری را هم از دنیا طلبکارم هنوز!

لحظه به لحظه به دست دود مصرف می شوم!

در پی آرامش بین دو سیگارم هنوز!

یک قدم تا خانه دارم فاصله اما رفیق!

همچنان یک آدم از خانه بیزارم هنوز!

لوبیای آرزو با اینکه سحر آمیز نیست!

من مصرّانه درون سینه می کارم هنوز!

بهرام بهرامی

  • بهرام بهرامی حصاری
  • ۰
  • ۰

تو پادشاهی و من مستمند دربارم!
مگر تو رحم کنی بر دو چشم خون‌بارم!

مرا اگر به جهنم بیفکنی ای دوست
هنوز نعره برآرم که دوستت دارم...

ردای عفو، برازندۀ بزرگی توست
وگرنه من به عذاب تو هم سزاوارم!

امید من به خطاپوشی تو آنقدر است
که در شمار نیاید گناه بسیارم!

تو را به فضل تو می‌خوانم و امیدم هست
اگر به قدر تمام جهان خطاکارم!

اشعار سجاد سامانی

  • بهرام بهرامی حصاری
  • ۰
  • ۰

این مهم نیست که دل تازه مسلمان شده است!
که به عشق تو بشر قاری قرآن شده است!

مثل من باغچه خانه هم از دوری تو
بس که غم خورده و لاغر شده گلدان شده است!

بس که هر تکه آن با هوسی رفت، دلم
نسخه دیگری از نقشه ایران شده است!

بی شک آن شیخ که از چشم تو مَنعم می‌کرد
خبر از آمدنت داشت که پنهان شده است!

عشق مهمان عزیزی ست که با رفتن او
نرده پنجره‌ها میله زندان شده است!

عشق زاییده بلخ است و مقیم شیراز
چون نشد کارگر آواره تهران شده است!

عشق دانشکده‌ تجربه انسان‌هاست
گر چه چندی ست پر از طفل دبستان شده است!

هر نو آموخته در عالم خود مجنون است
روزگاری ست که دیوانه فراوان شده است!

ای که از کوچه معشوقه ما می‌گذری
بر حذر باش که این کوچه خیابان شده است!

اشعار غلامرضا طریقی

  • بهرام بهرامی حصاری
  • ۰
  • ۰

با زبان گریه از دنیا شکایت می‌کنم!
از لب خندان مردم نیز، حیرت می‌کنم!

از گِلی دیگر مرا شاید پدید آورده‌اند
در کنار دیگران احساس غربت می‌کنم!

جان شیرین را فدای عشق کردم، خوب شد
من به هر کس دشمنم باشد محبت می‌کنم!

سرگذشتم بس که غمگین است حتی سنگ‌ها
اشک می‌ریزند تا از خویش صحبت می‌کنم!

بهترین نعمت سکوت است و من ِ بی‌همزبان
با زبان واکردنم کفران نعمت می‌کنم.!

اشعار سجاد سامانی

  • بهرام بهرامی حصاری
  • ۰
  • ۰

ای آنکه بودی در خوشی‌ها یار من روزی!
دیدم که افتادی پی آزار من روزی!

این سینه زندان بود، اما رفت با شادی
هرکس که خط انداخت بر دیوار من روزی!

شاید قسم خوردی فراموشم کنی، اما
سر می‌کشی در دفتر اشعار من روزی!

رفتی طنین شعرهایم در سرت... گفتم
دیوانه بر می‌گردی از تکرار من روزی!

با هر غزل جان دادم و بر گردنت افتاد
یکباره خون آبیِ خودکار من روزی!

هر زن به چشمم خیره شد، گم کرده‌ای را یافت
پس «هر کسی از ظنّ خود شد یار من» روزی!

بگذار بی‌پروا بگویم دوستت دارم
هرچند می‌خندی به این اقرار من روزی.

اشعار مهدی فرجی

بیوگرافی مهدی فرجی

  • بهرام بهرامی حصاری
  • ۰
  • ۰

حتّی درست تا لب ریل قطار رفت‌!
ترسید شاعرانه نمیرد، کنار رفت‌!

برگشت پشت پنجره‌ی خانه‌اش نشست‌
یک دور مثل باد دقیقه شمار رفت‌!

ـ من اینهمه مداد و ورق نفله کرده‌ام
در بیست و چند سال که بر یک مدار رفت‌!

تقویم را ورق زد دنبال بچگی‌ش
حتی سراغ آلبومش چند بار رفت‌!

لحظه به لحظه عقربه‌ها تندتر شدند
ساعت چهار آمد، ساعت چهار رفت‌!

حتی غروب آمد، حتی غروب رفت‌
حتی بهار آمد، حتی بهار رفت‌!

از صندلی بلند شد و مشت زد به میز
فرصت نشد قبول کند، زیر بار رفت!

فردا درست ساعت نه‌ ... روزنامه‌ها؛
یک شاعر روانی زیر قطار رفت!

اشعار مهدی فرجی

نقد این غزل پر معنا: 

شعر پست‌مدرن که به‌خوبی در این غزل از مهدی فرجی تجلی یافته، تجربه‌ای نو و پیچیده از بن‌بست ذهنی و روحی یک شاعر (که می تواند نماد انسان بخصوص انسان مدرن! باشد) را به تصویر می‌کشد. در این قطعه، فرجی از زبان شاعرِ خودکشی‌کننده‌ای سخن می‌گوید که بین واقعیت و خیال، گذشته و حال، حضور و غیاب در نوسان است. این نوع از نوشتار با سرشت پست‌مدرن خود، نه تنها از عواطفِ نمایشی و کلیشه‌ای فاصله می‌گیرد بلکه در جستجوی آن چیزی است که در آستانه فراموشی و حذف قرار دارد.

  • بهرام بهرامی حصاری
  • ۰
  • ۰

تفسیر رباعی شمارهٔ ۱۶۸ خیام

متن شعر:

تا چند حدیث پنج و چار ای ساقی

مشکل چه یکی چه صد هزار ای ساقی

خاکیم همه، چنگ بساز ای ساقی

بادیم همه، باده بیار ای ساقی

رباعیات خیام

تفسیر و تحلیل شعر:

این رباعی خیام به موضوعاتی چون زندگی، مرگ، و لذت‌جویی در دنیای فانی می‌پردازد. خیام با زبانی ساده و در عین حال عمیق، به ما یادآوری می‌کند که زندگی کوتاه و ناپایدار است و باید از لحظات آن بهره‌برداری کنیم. بیایید هر بیت را به تفصیل بررسی کنیم:

بیت اول:

تا چند حدیث پنج و چار ای ساقی

مشکل چه یکی چه صد هزار ای ساقی

  • بهرام بهرامی حصاری